تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
دائماً هر گنگ اصلى كر ببود * ناطق آنكس شد كه از مادر شنود
عرفى
هر دل كه پريشان شود از ناله‌ى بلبل * در دامنش آويز كه با وى خبرى هست
*
گفتگوييست بنازم ز لب خاموشى * كه اگر لب بگشايم ز سخن باز افتم
*
عرفى سخنت گر چه معما رنگ است * وين زمزمه را به ذوق ياران چنگست به خروش كه مرغان چمن مىدانند * كاين نغمه و ناقوس كدام آهنگ است
*
اى دل پس زنجير چو ديوانه نشين * بر دامن درد خويش مردانه نشين ز آمد شد بيگانه تو خود را پى كن * معشوقه چو خانگيست در خانه نشين
گويم
دوش از درم آمد آن مه لاله‌نقاب * سيرش نبديدم و روان شد بشتاب گفتم گه ديگر كيت بخواهم ديدن * گفتا كه بوقت سحر اما در خواب

ازدواج

به يكى از صالحان گفتند تا كى زن نمىگيرى ؟ گفت : سختى بى زنى از تلاش در فراهم كردن هزينه زندگى آسان‌تر است .

سلطنت بىدوام

پادشاهى به وزيرش گفت : پادشاهى چه خوب است اگر هميشگى باشد . وزير گفت : اگر دائمى بود به تو نمىرسيد .

توكل به خدا

پادشاهى به دانشمندى كه در بستر مرگ بوده گفت : امور اهل و عيال خود را پس از خود به من واگذار كن . دانشمند گفت : من از خدا حيا مىكنم كه سفارش بندگان خدا را به غير خدا برم . مولوى
فرخ آن تركى كه استيزه نهد * اسب او از خندق آتش جهد گرم گرداند فرس را آنچنان * كه كند آهنگ هفتم آسمان