از تو سخنى بهر ولايت * خسرو بولايت خموشان
امانت دارى
تاجرى از بازرگانان نيشابور ، كنيزش را نزد ابوعثمان حميرى گذاشت . وى به او نظرى كرد و عاشق و دلباخته او شد ، مشكل خود را به استادش ابوحفص حداد ( ابوجعفر ) نوشت .
ابوحفص پاسخ داد به رى برود و مشكل خود را به شيخ يوسف بگويد . ابوعثمان عازم رى شد و نشان خانه شيخ يوسف گرفت . مردم رى كه لباس پارسايى بر تن او ديدند گفتند بعيد است از مانند تو كه در پى بد كردارى چون يوسف درآئى ! ابوعثمان به نيشابور بازگشت و ماجرا را به ابوحفص باز گفت . ابوحفص دستور خود را تأكيد كرد كه به رى نزد شيخ يوسف برود . ابوعثمان بناچار به رى آمد و بىتوجه به ملامتگران نزد يوسف در كوى خماره ( محل ميگسارى ) رفت . كودكى در كنار شيخ بود و ظرفى گويا پر از شراب . ابوعثمان گفت : اين چه منزلى است كه در محلهاى بد نام قرار گرفتهاست . شيخ يوسف گفت : ستمكارى خانه همسايگان را خريد و ميخانه قرار داد و چون نيازى به خانه من نديد ، نخريد . اين بچه من است و در اين ظرف جز سركه چيزى نيست . ابوعثمان گفت : پس چرا خود را به تهمت مردم آسوده مىكنى ؟ شيخ يوسف گفت : تا مردم به من معتقد نشوند و اطمينان نكنند و كنيز خود را به امانت نزد من نسپارند تا شيفته كنيز مردم شوم . ابوعثمان به شدت گريه سر داد و فهميد چرا ابوحفص او را به سفر رى دستور دادهاست .
اوحدى
اوحدى شصت سال سختى ديد * تا شبى روى نيكبختى ديد
سالها چون فلك بسر گشتم * تا فلك وار ديده ور گشتم
از برون در ميان بازارم * وز درون خلوتيست با يارم
كس نداند جمال سلوت من * ره ندارد كسى بخلوت من
سر گفتار ما مجازى نيست * باز كن ديده كاين ببازى نيست
انورى
انورى نام هجو مىنبرد * كز تواش چشم پر عطاست هنوز
اير خر نام مى برد اما * مى نگويد كه در كجاست هنوز
مولوى
اندكى جنبش بكن همچون جنين * تا ببخشندت حواس نور بين