مولوى
اى فقيه اين دم خمش كن چند چند * پند كم ده زانكه بس سخت است بند
سختتر شد بند من از پند تو * عشق را نشاخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مىافزود درد * بوحنيفه و شافعى درسى نكرد
حالتى
چون از تو ننالد دل غم پرور من * يا بس كند از گريه دو چشم تر من
با اينهمه لاف و آشنايى شبكى * ناخوانده نيامدى درون از در من
گويم
خو كرد به خلوت دل غم فرسايم * كوتاه شد از صحبت هركس پايم
چون تنهايم هم نفسم ياد كسيست * چون همنفس كسى شوم تنهايم
كاكا قزوينى
بوالهوس را زود از سر وا شود سوداى عشق * تهمت آلودى كه گيرد شحنه زودش سر دهد
گلخنى
گرد خاكستر گلخن نبود بر تن ما * بر تن از سوز درون سوخته پيراهن ما
خمول
سيد بزرگوار امير قاسم انوار تبريزى دفن شد . وى در آغاز همنشين صدرالدين اردبيلى بود و پس از او با صدر الدين عليا اليمنى مجالست داشت . او را منزلتى بزرگ بود و به سال 737 از دنيا رفت و در ولايت جام در روستايى به نام حزجرد دفن گرديد . وى با مجذوبان نشست و برخاست زياد داشت ، از خودش مىگويد كه : وقتى به بلاد روم رسيدم به من گفته شد : مجذوبى آنجاست . نزد او رفتم ، وقتى او را ديدم شناختم ، چون من در ايام تحصيل در تبريز بودم . گفتم : چگونه جذبه دامن تو را گرفت ، گفت : زمانى كه در تنهايى بسر مىبردم ، هر روز صبح ، شخصى از راست و شخصى از چپ مرا مىگرفت . روزى بيدار شدم و از چيزى بيهوش گشتم و از آنها نجات يافتم . سيد هر وقت اين حكايت را نقل مىكند اشك از چشمانش سرازير مىشود .
دنيا و آخرت
يكى از بزرگان گويد : واى بر كسىكه آخرتش را به دنيا فاسد مىكند ، سپس از آنچه كه آباد