كه شيخ صدوق براى حديث كردهاست . معنى ديگرى مشهور است و آن اينكه غرض پيامبر اين بود نماز ظهر تا زمانى كه شدت حرارت فرو نشانده مىشود و هوا سرد مىگردد ، به تأخير افتد .
مولوى
اين جهان همچون درخت است اى گرام * ما بر او چون ميوههاى نيم خام
سخت گيرد ميوهها مر شاخ را * زانكه در خامى نشايد كاخ را
چون رسيد و گشت شيرين لب گزان * سست گيرد شاخ را او بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان * سرد شد بر آدمى ملك جهان
عاذلا چند اين سرايى ماجرا * پند كم ده بعد از اين ديوانه را
من نخواهم ديگر اين افسون شنود * آزمودم چند خواهم آزمود
هر چه غير شورش و ديوانگيست * اندرين ره روى در بيگانگيست
هين منه بر پاى من زنجير را * كه دريدم پردهى تدبير را
عشق و ناموس اى برادر راست نيست * بر در ناموس اى عاشق مايست
وقت آن آمد كه من عريان شوم * جسم بگذارم سراسر جان شوم
اى خبر هات از خبر ده بىخبر * توبهى تو از گناه تو بتر
همچو جان در گريه و در خنده شو * اين بده و ز جان ديگر زنده شو
جستجويى از وراى جستجو * من نمىدانم تو مىدانى بگو
حال و قالى از وراى حال و قال * غرقه گشته در جمال ذوالجلال
غرقهيى نى كه خلاصى باشدش * يا بجز دريا كسى بشناسدش
خمول
ابوالحسين نورى از سياحت صحرا بازگشت ، متوجه شد موى صورت و ابروان و پلك او ريخته و حالاتش تغيير يافتهاست . به او گفته شد : آيا با تغيير صفات ، اسرار هم تغيير مىيابد ؟ گفت : اگر اسرار با تغيير صفات ، تغيير يابد ، عالم نابود مىشود . و سپس سرود :
بطورى كه مشاهده مىكنى سفر در بيابان و دامنهى كوهها مرا به اين حال درآوردهاست .
مرا به شرق و غرب عالم كشانيد و از وطن آواره كرد . وقتى غايب مىشدم آشكار مىشد و وقتى آشكار مىشد ، غايب مىگشتم . مىگفت آنچه مىبينى ناديده بگير و تنها من را مشاهده كن . سپس فريادى كشيد و دوباره سر به بيابان گذاشت .