كماترى صيرنى * قطع القفار الدمن
شرّقنى غرّبنى * ازعجنى عن وطنى
اذا تغيبت بداً * و ان بدا غيبنى
يقول لا تشهد ما * تشهد او تشهدنى
تصوف
روزى به او گفته شد تصوف چيست ؟ گفت : گرسنگى ، عريانى ، پابرهنگى ، آبرو ريزى و چيزى جز نفس خبر ندارد از آنچه مىگذرد ، من قبلًا بهخاطر خوشحالى مىگريستم و اكنون بهخاطر ناراحتى مىگريم .
جوع و عرى و حفا * و ماء وجه قد عفا
و ليس الانفس * تخبر عما قد خفا
قد كنت ابكى طربا * فصرت ابكى اسفاً
شوق معبود
ابراهيم ادهم از جايى مىگذشت ، كسى مىگفت : هر گناهى براى تو بخشوده شدهاست جز اعراض از من . پس بيهوش بر زمين افتاد .
كل ذنب لك مغفو * رٌ سوى الاعراض عنى
* شبلى شنيد كه كسى مىگويد : خالصانه ارادتمند شما بودم و آنگاه كه با ديگران آميختيد شما را راندم و بهخاطر علاقه به شما ارزشى براى شما در نظر نگرفتم . اين را گفت و بيهوش شد .
اردناكم صرفا فاذا قد مزجتم * فبعداً و سحقاً لانقيم لكم وزناً
* على بن هاشمى ، لنگ و زمين گير بود . روزى در بغداد شنيد كسى مىگويد : اى كه به زبان اظهار شوق مىكنى ، دليل ندارى . اگر شوقت بجا بود ، بايد گاه ديدنت ، مرا به حقارت نمىنگريستى . وى از شنيدن شعر چنان بى خود شد كه چون انسان سالم از جا برخاست و چون نشست ، بازهم زمين گير شد .
يا مظهرالشوق باللسان * ليس لدعواك من بيان
لو كان ما تدعيه حقاً * لم تذق الغمض اذ ترانى