شاهشجاع
شاهشجاع در مكه در كنار باب صفا خانقاهى بنيان كرد و دستور داد اين دو شعر را كه ساختهى طبع خود او است بر فراز آن بنويسند : در باب صفا خانهايست كه صفا در آن وارد شده آرى متعلق به افرادى است كه قلبشان از باران زلال عشق ، تر است تعدى و دشمنى در آن وجود ندارد و جاى عذرى نيست و هركه عذر آورد عاشق نمىباشد .
بباب الصفا بيت احل به الصفا * لمن هو اصفى فى الوداد من القطر
تباعده الاعذار بالملك والعدى * و ليس بصب من تمسك بالعذر
ديدار پيش از مرگ
گويند : اگر در پيشواز مرگ با او ديدار كنم ، نفسم را از درد سرزنش التيام مىدهم . اگر دست تقدير مرا به هدفم برساند ، چه بسيار حسرت زير خاك رفته است .
لئن نحن التقينا قبل موت * شفينا النفس من الم العتاب
و ان ظفرت بنا ايدى المنايا * فكم من حسرة تحت التراب
گويند
گر بمانيم زنده بر دوزيم * جامهيى كز فراق چاك شده
ور نمانيم عذر ما بپذير * اى بسا آرزو كه خاك شده
خمول
باديه نشينى كنيزى زيبا داشت . وى به ملاقات عبدالملك آمد و عبدالملك به او گفت :
مىخواهى خليفه شوى و كنيز تو از دنيا نرود ؟ باديه نشين گفت : نه ، پرسيد چرا ؟ گفت :
چون كنيز مىميرد و امت ضايع مىشوند . عبدالملك گفت : چه آرزو دارى ؟ پاسخ داد :
سلامتى . گفت : پس از آن ؟ گفت : روزى وسيعى كه منتى در آن نباشد . گفت : پس از آن ؟
پاسخ داد : دورى از خلق چرا كه ثروتمندان و برجستگان از ديگران به هلاكت نزديك ترند .
* جالينوس مىگويد : رؤساى شياطين سه چيزند : همراهى با طبيعت ، وسوسههاى عمومى و امور عادى .
سكوت
حكيمى گويد : هيبت سكوت را به كلام ارزان نفروش .