دنيا
از اشعار منسوب به امام زينالعابدين عليه السلام : به دنيا عتاب كرده ، گفتم : تا كى بايد متحمل اندوهناكى شوم و گشايشى براى من نباشد ؟ آيا بر هر بزرگوارى از فرزندان امام على عليه السلام ، معيشت حلال حرام است ؟ دنيا در پاسخ من گفت : اى پسر حسين عليه السلام ، بر اثر دشمنى كه با پدرت على عليه السلام دارم كه مرا طلاق داده شما را هدف تير ستمگرى خود قرار دادهام .
عتبت على الدنيا فقلت الى متى * اكابد همّاً بؤسه ليس ينجلى
اكلّ شريف من علىّ تجارة * حرام عليه العيش غير محلل
قالت نعم يابن الحسين رميتكم * بسهمى عنادا منذ طلقنى علىّ
عشق
ديدگان تو حق بزرگى بر من دارند براى اينكه از جادوگرى آنها سحرى فرا گرفتم و زبان رقيب و ملامت گر را سحر كردم .
لعينك فضل جزيل علىّ * و ذاك لانى يا قاتلى
تعلمت من سحرها فعقدت * لسان رقيب مع العاذل
گويم
تا منزل آدمى سراى دنياست * كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست
خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود * سالى كه نكوست از بهارش پيداست
حالتى
حاجى به طواف كعبه اندر تك و پوست * وز سعى و طواف هر چه كردهاست نكوست
تقصير وى اين است كه آرد دگرى * قربان سازد به جاى خود در ره دوست
ابوسعيد
غازى ز پى شهادت اندر تك و پوست * غافل كه شهيد عشق فاضلتر از اوست
فرداى قيامت آن به اين كى ماند * كان كشتهى دشمن است و اين كشتهى دوست
شوقى
شوقى غم شوخ دلستانى دارى * گر پير شدى چه غم جوانى دارى
شمشير كشيده قصد جانها دارد * خود را برسان تو نيز جانى دارى