و حاشا السامعين يقال عنه * و بالله اكتموا ذاك الحديثا
صابى
بده ساقيا بادهى ارغوانى * فقد هد عطفى غناء الغوانى
جهان شد نو آيين شراب كهن ده * كزو پير يابد نواى جوانى
خذ الكأس واصفح عن الدار صفحاً * فقد صافح الورد للار جوانى
دع الروح تأخذ من الراح حظاً * اذا الريح جائت بروح الجنان
فرو ريخت ابر از هوا درّ بحرى * بر انگيخت باد از زمين درّ كانى
قيامت مگر شد كه كرد آشكارا * زمين گنجهايى كه بودش نهانى
بر افروخت چون رايت فتح خسرو * سحاب از هوا حلههاى دخانى
به آراء مسعود شاه استهلت * سعود بها اشرق المشرقان
و شيد له بالمعالى قصور * بها الفرقدان من الفرق دان
جهان شهريارا جهان مى بنازد * به تو تا تو داراى ملك جهانى
به رتبت سليمان آصف صفاتى * به شوكت فريدون رستم نشانى
اگر چشم عدل است در وى تو نورى * و گر جسم ملك است در وى تو جانى
به هندوستان سواد مديحت * چو طوطى است كلكم بشكر فشانى
فنثرى له نثرة الجو تعنو * و شعرى له يسجد الشعريان
مرا تربيت كن كه در وصف ذات * به گردون رسانم بيان معانى
تصانيف سازم به فرخنده نامت * كه ماند همه در جهان جاودانى
الا تا بگريد هوا در بهاران * وز آن گريه خندد گل بوستانى
گل دولتت در بهار سعادت * مصون باد از تند باد خزانى
دوست
المعتز باللَّه مىگويد : دوستان اين روزگار را آزمايش كردم و كمتر به آنها علاقه پيدا نمودم زيرا اگر به جستجوى حال آنها بپردازى خواهى فهميد دوست ظاهرند و دشمن باطن .
بلوت اخلاء هذاالزمان * فاقللت بالحجر منهم نصيبى
و كلهم ان تصفحتهم * صديق العيان عدوالمغيب
عشق
عبدالقادر گيلانى مىگويد : دوست من كه به ديدارم آمده بود و اتفاقاً همان دم خوابيده