امروز مىرم پيش تو تا شرمسار من شوى * ورنه چه منت جان من فردا چو فرمان در رسد
من خود نخواهم برد جان از سختى هجران ولى * اى عمر چندان صبر كن كان سست پيمان در رسد
مالك پادشاه
به سقراط گفتند : آيا از پادشاه ( ملك ) مىترسى ؟ گفت : خير ، من شهوت و غضب خويش را كه پادشاه ملك آنهاست ، مالك شدهام ، پس پادشاه بندهى بندهى من است .
گويند
دى در حق ما يكى بدى گفت * دل را ز غمش نمىخراشيم
ما نيز نكوييش بگوييم * تا هر دو دروغ گفتهباشيم
يكى از بزرگان
گر كشد خصم به زور از كف من دامن دوست * چه كند با كشش دل كه ميان من و اوست
جامى
گفتم به عزم توبه نهم جام مى زكف * مطرب زد اين ترانه كه مىنوش و لا تخف
آيا بود كه صف نعالى بما رسد * چون بر بساط قرب زنند اهل قرب صف
بشناس قدر خويش كه پاكيزهتر ز تو * درى نداد پرورش اين آبگون صدف
عمر تو گنج و هر نفس از وى يكى گهر * گنجى چنين لطيف مكن رايگان تلف
جامى چنين كه مىكشد از دل خدنگ آه * خواهد رسيد عاقبة الامر بر هدف
موى سفيد
قمين الدوله گويد : وقتى ديدم موى سفيد صورتم را ، فهميدم وقت كوچم نزديك گشته و محزون شدم . بلى مىپندارم اين موى سفيد اولين تارهاى كفن من است .
لما رايت البياض لاح و قد * دنا رحيلى ناديت و احزنى
هذا و حق الاله احسبه * اول خيط سدى من الكفن
بهازهير گويد : دوستى دارم كه از او به خير ياد مىكنم هرچند آدم بدباطنى است و از شنوندگان آرزومند نيستم اين اظهار را مكتوم بدارند .
صديق لى سأذكره بخير * و ان حققت باطنه الخبيثا