تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠

خسيس

ابوتمام دو شعر ذيل در نكوهش مردم آورده‌است : مردم پستى كه هرگاه سگشان بر اثر آمدن مهمان پارس مىكرد به مادرشان مىگفتند بر روى آتش بول كن تا مبادا آنها به جانب ما بيايند . او هم از آنجا كه بخيل بود فرج خود تنگ مىكرد و به همان اندازه بول مىكرد كه آتش خاموش شود .
قوم اذا استنج الاضياف كلبهم * قالوا لامهم بولى على النار فضيقت فرجها بخلًا ببولتها * فلا تبول لهم الا به مقدار
سيد محمد جامه باف
مىرفت چو جانم ز تن ( و ) غم فرسود * شد يار خبردار و قدم رنجه نمود بر آينه‌ى رخش غبارى ديدم * گويا كه هنوزم نفسى باقى بود
*
چون پيك اجل برفتنم داد نويد * جان كرد ز همراهى من قطع اميد كس بر لب من ز پنبه آبى نچكاند * جز ديده كه گشته بود از گريه سفيد
*
شاطر بچه‌اى كه هوش از جانم برد * دى همره خود به عزم دورانم برد كشتى ز سواد چشم گريانم ساخت * زنگ از دل چاك چاك نالانم برد
ابوعبداللَّه معصومى از برگزيده‌ترين شاگردان شيخ الرييس است . به نقل شهر زورى دو شعر زير از اوست : اشتها و علاقه‌ى من به سخن خردمندان است همانطور كه اشتهاى انسان لب تشنه به آب خوشگوار است . از مجلسى كه با آنان همنشين باشم خرسندم ، چنانچه آدمى كه مسافرش از راه رسيده‌باشد خوش دل مىگردد .
حديث ذوى الالباب اهوى و اشتهى * كما يشتهى الماء المبرد شاربه و افرح ان القاهم فى نديهم * كما يفرح المرء الذى آب غائبه
امير خسرو
افغان برآيد هر طرف كان مه خرامان در رسد * كه آواز بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد آمد خيالت نيم شب جان دادم و گشتم خجل * خجلت بود درويش را بيگه چو مهان در رسد
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 100 | الشيخ البهائي العاملي / على غضنفرى