مىرسانند ، پذيرفته نيست ؛ در حالى كه مىدانند اين افراد موثق ، همانهايى هستند كه ما سرّ خود را بدانان بازگو مىكنيم ؛ و آنچه را در اين جريان جزو اسرار بود و گفتنش لازم بود ، شناسانديم و آشكار كرديم ؛ ان شاء الله تعالى » . 0398712 خ 0 58 خ
با وجود خروج توقيعى با اين تفصيل ، هنوز گروهى ، منكر صحت اين توقيعات بودند ! و نسبت به « ابن هلال » همان ديد سابق ( قبل از انحراف ) را داشتند ! از اينرو مجددا به نزد « قاسم بن علاء » رفته و خواستار توضيح در اين باره شدند ! به همين سبب توقيع سوم به اين مضمون صادر شد :
خداوند جزاى خير به وى ( ابن هلال ) ندهد ! اين مرد ، از خدا نخواست كه قلبش را بعد از هدايت دچار زيغ و انحراف نسازد ؛ و آنچه را كه خداى بدان سبب بر او منت نهاده ، يعنى نعمت ايمان ، آن را پاى برجا و ثابت و مستقر ساخته و آن را مستودع و زوالناپذير نسازد . و همانا نسبت به امر دهقان - كه لعنت خداى بر او باد - و خدمات وى و طول مصاحبتش با امامين عسكريين عليهما السّلام آگاه هستيد ؛ ولى خداوند پس از انجام آنچه كرد ، ايمان او را تبديل به كفر ساخت و او را با شتاب به سمت عذاب و نقمت برد و به وى مهلت نداد . و حمد از آن خدايى است كه او را شريكى نيست . و درود و سلام خداوند بر محمد و آل او » . 1398712 خ 0 59 خ
قبلا گفته شد كه علت تشكيك برخى از شيعيان نسبت به امر « ابن هلال » سابقه نيك و زهد و عبادات وى بود . از اينرو در توقيع اخير ، امام عليه السّلام با آوردن يك نمونه شناخته شده در نزد شيعيان ، يعنى « عروة بن يحيى » ، معروف به « دهقان » ، درصدد رفع استبعاد نسبت به امر « ابن هلال » بودهاند !
بنا به نقل شيخ طوسى ، توقيع صادر شده در لعن « احمد بن هلال » پس از تكذيب نيابت سفير دوم از سوى وى ، به دست « ابو القاسم حسين بن روح » خارج شده ؛ 2398712 خ 0 60 خ ولى با توجه به اينكه بين تاريخ وفات « احمد بن هلال » ( 267 ق ) با تاريخ شروع نيابت « حسين بن روح » ( 304 ق ) فاصله زيادى است ، لذا مىتوان چنين استظهار كرد كه توقيع مزبور ، در عصر نيابت سفير دوم ، ولى به دست « حسين بن روح » كه دستيار سفير دوم بود ، صادر شده است .
نكته ديگر آنكه ، شيخ صدوق از « محمد بن صالح » نقل كرده كه : پس از هلاكت « احمد بن هلال » ، سفير ناحيه مقدّسه ، به نزد « محمد بن صالح » آمده و كيسهاى را كه در
سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 664
مساهمون: محمدرضا جبارى
ص٦٦٤