على ، اى حسن ، اى حسين ، اى موالىّ من ، شفيعان من نزد خداى عز و جلّ باشيد ! و اين جملات را تا سه بار تكرار كرد ! و در بار سوم هنگامى كه به يا موسى يا على رسيد ، به يك بار ، مژگان چشمهايش شكافت همچون گياه شقايق النعمان ( گياهى با گل قرمز ) كه بچهها آن را مىشكافند ؛ و حدقه چشمهايش ورم كرد ! و او در حالى كه با آستينش چشمانش را پاك مىكرد ، از دو چشمش چيزى شبيه به آب گوشت خارج شد ! و رو كرد به فرزندش حسن و گفت : اى حسن ! به سوى من بيا ؛ اى ابو حامد ، اى ابو على ، به سوى من آييد ! پس همگى ما گرد وى جمع شديم و دو چشمش را در سلامت كامل يافتيم ! و ابو حامد با نشان دادن خود و يكيك ما ، وى را امتحان كرده و خبر شفاى وى در ميان همه مردم از شيعه و غير شيعه پيچيد ! و پياپى به ديدنش مىآمدند و به وى مىنگريستند . حتى قاضى ابو السائب ، عتبة بن عبد الله مسعودى كه قاضى القضات بغداد بود ، نيز به ديدن وى آمد و براى امتحان او ، ضمن نشان دادن انگشترى نقرهاش با نگين فيروزه ، گفت : اى ابا محمد اين چيست ؟ قاسم بن علا آن را گرفت و بدان نگريست ، و گفت : روى آن سه سطر مكتوب وجود دارد ! و آن را به قاضى پس داد ؛ ولى قاضى نتوانست آن خطوط را بخواند ! و مردم با شگفتى اين صحنه را مشاهده كرده و زبان به زبان نقل مىنمودند . سپس قاسم رو به فرزندش حسن كرد و گفت : خداوند تو را به منزلت و مرتبتى خواهد رساند ( يعنى جانشينى در امر وكالت ) ؛ آن را با شكر و سپاس به درگاه الهى بپذير ! و حسن گفت : اى پدر قبول كردم . قاسم گفت : به چه شرط ؟ گفت : به هر چه امر فرمايى ؟ قاسم گفت : به اين شرط كه دست از شرب خمر بردارى ! حسن گفت : اى پدر ! به حق آنكه تو در ياد اويى ، از شرب خمر دست مىكشم ؛ و با خمر چيزهايى هست كه تو نمىدانى ! سپس قاسم دست به آسمان برداشت و تا سه بار گفت : « خدايا به حسن طاعتت را الهام و او را از معصيتت باز دار » . سپس ورقى طلبيد و وصيت خود را با دست خود بر آن بنوشت ؛ و مزرعهاى كه در اختيار قاسم بود ، وقف پدر وى براى ناحيه مقدّسه بود ؛ و در ضمن وصيت قاسم آمده بود كه : « پسرم اگر صلاحيت امر وكالت را يافتى ، معاش تو از نصف مزرعهام كه معروف به فرجيذه است ، باشد ؛ و بقيه آن ملك مولايم است ! و اگر صلاحيت اين كار را نيافتى ، خير خود را از هر آنجايى كه خدا راضى است طلب كن ! و حسن نيز وصيت پدر را به نحو ياد شده پذيرفت . هنگام طلوع فجر روز چهلم ، قاسم بن علا همانگونه كه حضرت صاحب الامر عليه السّلام فرموده بود ، درگذشت . زمانى كه اين خبر به گوش عبد الرحمن
سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 584
مساهمون: محمدرضا جبارى
ص٥٨٤