تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
پس آن قاصد برخاست و از توبره‌اش سه ازار و يك جبر يمانى سرخ و يك عمامه و دو قطعه پارچه و يك منديل خارج كرد و قاسم آن را گرفت . علاوه بر اينها ، قاسم لباسى داشت كه آن را امام ابو الحسن الرضا عليه السّلام به وى اهدا كرده بود ! و قاسم دوستى داشت به نام عبد الرحمن بن محمد بدرى ، كه شديدا ناصبى بود ! ولى قاسم در امور دنيوى دوستى زيادى با او داشت ؛ و در اين حال عبد الرحمن براى اصلاح بين ابو جعفر بن حمدون همدانى و دامادش كه پسر قاسم بن علا بود ، به آن‌جا آمد . پس قاسم به دو تن از بزرگان كه نزد وى مقيم بودند ، يعنى ابو حامد بن عمران مفلس و ابو على بن حجر ، گفت كه نامه ناحيه مقدّسه را بر عبد الرحمن بن محمد بخوانند ، تا شايد خداوند وى را هدايت كند ! آنها گفتند : مبادا چنين كنى ! چرا كه قبول محتواى اين نامه براى برخى شيعيان دشوار است ، چه رسد به او ! گفت : من نيز مىدانم كه با اين كار سرّى را فاش مىكنم كه اعلانش جايز نيست ؛ ولى به خاطر محبتم به او و حرصم بر هدايتش ، نامه را بر او مىخوانم . روز بعد ، يعنى پنجشنبه هفدهم رجب ، عبد الرحمن بن محمد وارد شد و سلام كرد ؛ پس قاسم نامه را بيرون آورد و به او داد و گفت : اين نامه را بخوان و به حال خود بينديش ! هنگامى كه وى شروع به خواندن نامه كرد و به جملات ياد شده مبنى بر بيان تاريخ وفات قاسم رسيد ، نامه را انداخت و رو به قاسم كرده ، گفت : اى ابا محمد ! تقواى الهى پيشه ساز ! تو مردى عاقل و فاضل در دين هستى ؛ و خدا مىفرمايد :
« وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ »
؛ و مىفرمايد :
« عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً »
! پس قاسم خنديد و گفت آيه را تمام كن
« إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ »
! و مولايم عليه السّلام « الرضا من الرسول » است ؛ و مىدانستم كه چنين برخوردى خواهى كرد ؛ ولى تاريخ امروز را يادداشت كن ، اگر بعد از اين مدت ( چهل روز ) زنده بودم كه خواهم دانست كه ادعايم باطل است ؛ و اگر مردم ، تو به فكر خودت باش ! پس عبد الرحمن ، تاريخ آن روز را ثبت كرد و بيرون رفت . هفت روز پس از رسيدن آن توقيع ، قاسم تب شديدى كرد و بيمارى وى رو به فزونى مىرفت ، و در حالى كه در رختخوابش به ديوار تكيه كرده بود و فرزندش حسن كه دائم الخمر بود ! و با دختر ابو عبد الله بن حمدون همدانى ازدواج كرده بود ، در گوشه‌اى نشسته و لباسش را روى چهره كشيده بود ؛ و ابو حامد نيز در گوشه‌اى نشسته بود ؛ و من و ابو جعفر بن جحدر و گروهى ديگر نيز مشغول گريستن بوديم ، كه ناگاه قاسم با تكيه بر دستانش برخاست و در حالى كه مىگفت : اى محمد ، اى
سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 583 | محمدرضا جبارى