تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
است كه وى كه در سنّ هشتاد سالگى نابينا شده بود . چهل روز قبل از وفاتش در سن 117 سالگى ، نامه‌اى از سوى ناحيه مقدّسه دريافت مىكند كه خبر از تاريخ وفات وى داده بود ! و هفت روز پس از ورود نامه نيز به اعجاز امام عصر عليه السّلام چشمان وى بينا شده و در هفته آخر عمرش شفا مىيابد ؛ و در همان تاريخ رحلت مىنمايد ! اين جريان را با وجود تفصيلش ، به لحاظ نكات جالبى كه در آن است ، در اين‌جا نقل مىكنيم . شيخ طوسى در كتاب غيبت به نقل از « صفوانى » چنين آورده : « قاسم بن علاء را در سنّ 117 سالگى ملاقات كردم در حالى كه از سنّ هشتاد سالگى به بعد نابينا شده بود و امام هادى و عسكرى عليهما السّلام را ملاقات نموده بود ! و چشمانش هفت روز پيش از وفاتش به وى بازگردانده شد . جريان از اين قرار است كه من در شهر الران از ناحيه آذربايجان ، نزد قاسم بن علا مقيم بودم و بلاانقطاع ، توقيعات مولايمان صاحب الزمان عليه السّلام توسط ابو جعفر محمد بن عثمان عمرى و پس از وى توسط ابو القاسم بن روح قدس الله روحهما به وى و اصل مىشد ؛ ولى ناگاه حدود دو ماه ارسال اين توقيعات متوقف شد و اين امر موجب قلق و نگرانى وى گشت ! روزى در حالى كه در حال خوردن غذا به همراه وى بوديم ، ناگهان دربان وارد شد و بشارت رسيدن قاصد و پيك عراق را ابلاغ كرد . قاسم بن علا به شكرانه اين خبر به سجده افتاد ؛ و در اين حال مردى ميان‌سال و كوتاه قد كه پيراهنى مصرى بر تن و كفش سفرى بر پا و توبره‌اى بر دوش و نشانه پيك و قاصدها بر او نمايان بود ، وارد شد ! پس قاسم برخاست و با او معانقه كرد و توبره از دوشش برداشت و طشت و آبى طلبيد و دستش بشست و او را كنار خود بنشانيد و با هم مشغول خوردن شديم و سپس دست‌ها بشستيم . در اين هنگام آن مرد برخاست و نامه‌اى پيچيده شده را كه از نصف ورق بزرگ‌تر بود به قاسم داد . قاسم آن را ستاند و بوسيد و به كاتبش كه ابن ابى سلمه نام داشت ، داد تا بخواند . پس ابو عبد الله آن را گرفت و باز كرد و خواند تا آن‌جا كه قاسم احساس گريه از سوى او كرده و گفت : اى ابا عبد الله ، خير است ! گفت : آرى خير است ! گفت : واى بر تو ، آيا درباره من چيزى گفته شده ؟ ابو عبد الله گفت : اما چيزى كه ناپسند باشد نه ! قاسم گفت : پس چيست ؟ گفت : رحلت تو ، چهل روز پس از ورود اين نامه ! و هفت قطعه پارچه نيز برايت ارسال شده ! قاسم گفت : آيا در سلامت دينم خواهم مرد ؟ گفت : آرى ، در سلامت دينت ! پس قاسم بخنديد و گفت بعد از اين عمر طولانى غير از اين ، چه آرزويى مىتوانم داشت ؟