اين انتقام الهى را شاعر فارسى زبان چنين به نظم آورده است :
نادره پيرى ز عرب هوشمند * گفت به عبد الملك از روى پند
زير همين قبه و اين بارگاه * روى همين مسند و اين جايگاه
بودم و ديدم كه ز ابن زياد * رفت و چها رفت كه چشمم مباد
بر طبقى چون سپر آسمان * بود چو خورشيد سرى خونچكان
سر كه هزارش سر و افسر فدا * صاحب دستار رسول خدا
بعد از چندى سر آن بدسير * بد بر مختار به روى سپر
باز چو مصعب سر و سردار شد * دستخوش او سر مختار شد
اين سر مصعب بمجازات كار * تا چه كند با سر تو روزگار ؟
آه كه يك ديدهء بيدار نيست * هيچ كس از درد خبردار نيست
نه فلك از گردش خود سير شد * نه خم اين طاق سرازير شد
مات همينم كه درين بند و بست * اين چه طلسمى است كه نتوان شكست « 1 »
سرانجام ، دست انتقام الهى از آستين مردى بىرحم و خونخوار بيرون آمد و با نامردمان عراق آن كرد كه سزاى آنان بود و آن گفت كه به گوش آنان نيك فرو ميرفت :
« مرا خوب مىشناسيد ! من از چيزى نميترسم . وقتى دست به كار شدم خواهيد دانست چهكارهام . مردم كوفه ! چشمهائى را دوخته و گردنهائى را كشيده مىبينم .
سرهايى را مىبينم كه چون ميوهء رسيده بر شاخه سنگينى مىكند و هنگام چيدن آنهاست ، خونهائى را مىبينم كه از بالاى عمامه تا بن ريشها را رنگين ساخته . مردم تفرقهافكن و خو گرفته بانفاق ! مردم فاسد اخلاق ! من بيدى نيستم كه از باد بلرزم . من كسى نيستم كه مرا بازى دست خود كنيد و . . . و . »
اين سخنان تكليف مردم كوفه و عراق را روشن كرد . همه دانستند ، آنكه به سر وقت آنان آمده با زبانى سخن مىگويد كه بدان آشنا هستند . حجاج چنان زهر چشمى از آن مردم رنگپذير زبر دست نواز زير دست آزار گرفت ، كه براى مدت
هامش
( 1 ) . اين بيتها ظاهرا از ميرزا صادق تفرشى متخلص به هجرى است . از همكار دانشمندم آقاى دكتر سادات ناصرى كه نسخه آن را به بنده دادند سپاسگزارم در مأخذهاى ديگر در الفاظ بيتها اندك اختلاف ديده مىشود . رجوع به مجلهء ارمغان شماره 6 سال يازدهم شود .