سوء استفاده از خزانه آغاز شد . و دگرگونى اساسى در احكام و نظام اسلامى از دوران زمامدارى معاويه پديد آمد . ليكن در عصر معاويه چون هنوز تعداد چشمگيرى از صحابهء پيغمبر زنده بودند و در سراسر ايالتهاى مسلماننشين مىزيستند گهگاه ، برابر نوآورىهاى او مىايستادند . فقهاى ديندار نيز تا آنجا كه مىتوانستند از نكوهش بدعتها دريغ نميكردند هر چند بيشتر اوقات سخن آنان به حاكم وقت اثر نميكرد .
معاويه چون مردى دورانديش و مردمدار بود . بسا كه در مقابل خردهگيرىهاى آنان خاموش مىماند . ميتوان گفت بستن راه هر گونه اعتراض بر حكومت از دورهء عبد الملك آغاز گرديد . وى پس از كشته شدن پسر زبير ، به مكه رفت ( سال هفتاد و پنجم ) و در مدينه خطبهاى خواند كه :
من نه چون خليفهء خوار شده ( عثمان ) و نه چون خليفهء آسانگير ( معاويه ) و نه چون خليفهء سست خرد ( يزيد ) هستم . من اين مردم را جز با شمشير درمان نمىكنم . شما كارهاى مهاجران اولين را در خاطر داريد اما مانند آنان رفتار نمىكنيد ! ما را به پرهيزگارى مىخوانيد و خود فراموش مىكنيد ! به خدا سوگند از اين پس كسى مرا به تقوى امر نميكند . مگر اينكه گردن او را خواهم زد « 1 » جملهء اخير را براى آن گفت ، كه خطيبان هنگام خواندن خطبهء جمعه گفتار خود را با اتّق اللّه « از خدا به پرهيز » آغاز ميكردند نوشتهاند چون به عبد الملك مژده دادند كه بخلافت رسيده است . قرآنى را كه پيش رو داشت بر هم نهاد و گفت اين آخرين ملاقات ماست . « 2 »
وقتى كسى كه خود را خليفهء پيغمبر مىشناساند ، در شهر پيغمبر و كنار مدفن او چنان سخنانى بگويد و بر سنت وى چنان گستاخى كند پيداست كه مأموران او در ايالتهاى دور افتاده چه خواهند گفت و چه خواهند كرد .
هشام بن اسماعيل مخزومى كه در سالهاى 82 - 86 حاكم مدينه بود ، چندان بر مردم سخت گرفت و آنچنان آزارشان داد كه عبد الملك با همه سنگيندلى ناچار شد او را از كار بر كنار نمايد .
حجاج بن يوسف هنگامى كه مدينه را به قصد عراق ترك ميكرد به منبر رفت و
هامش
( 1 ) . تاريخ تمدن اسلامى ج 4 ص 78 ، ابن اثير ج 4 ص 391 و نگاه كنيد به البيان و التبين ج 2 ص 244 - 245
( 2 ) . تاريخ تمدن اسلامى ج 4 ص 79 تاريخ ابو الفداء ج 1 ص 205 . تاريخ الخلفاء سيوطى ص 217