يعقوبى نويسد : مختار سر عبيد الله بن زياد را نزد على بن الحسين ( ع ) به مدينه فرستاد و فرستادهء خود را گفت : بر در خانهء او بنشين ، همينكه ديدى در خانه گشوده شد و مردم بدرون رفتند ، بدان كه هنگام غذا خوردن اوست ، تو هم بدرون خانه برو !
فرستاده چنان كرد ، و چون داخل خانه شد بانگ برداشت : اى خانوادهء نبوت و معدن رسالت و فرود آمد نگاه فرشتگان و منزل وحى ! من فرستادهء مختار پسر ابو عبيده هستم و اين سر پسر زياد است ، براى شما آوردهام . با شنيدن اين بانگ ، فرياد از زنان بنى هاشم برخاست و چون امام سر عبيد الله را ديد ، گفت دوزخ جاى او باد ! بعضى گفتهاند على بن الحسين را پس از مرگ پدرش جز آن روز خندان نديدند . « 1 »
و ابن عبد ربه نوشته است : سر عبيد الله را هنگامى نزد على بن الحسين آوردند كه نيمروز بود و او ناهار مىخورد . چون سر را ديد گفت : سبحان الله ، كسى فريفتهء دنيا نمىشود مگر آنكه حق نعمت خدا در گردنش نباشد وقتى سر پدرم را نزد ابن زياد آوردند غذا مىخورد . « 2 »
اما مسعودى نوشته است مختار نامهاى به على بن الحسين السجاد نوشت . در آن نامه او را امام دانست و خواست تا با آن حضرت بيعت كند و از او رخصت خواست تا دعوت خويش را آشكار سازد . مالى فراوان هم با نامه فرستاد . على بن الحسين مال را نپذيرفت و نامهء او را پاسخ نداد و در مسجد پيغمبر او را ناسزا گفت . « 3 » ممكن است قسمت اخير را ناخشنودان از مختار افزوده باشند ، ولى آنچه مسلم است امام در مورد دعوت براى رهبرى شيعيان ، روى خوش به مختار نشان نداده است . « 4 »
در روايتى كه از منهال بن عمرو است گويد : سالى به حج رفتم و على بن الحسين ( ع ) را ديدم . پرسيد :
- حرملة بن كاهل چگونه به سر مىبرد ؟
- او را در كوفه زنده ديدم . امام دستهاى خود را بالا برد و گفت :
خدايا گرمى آهن را به دو بچشان ! خدايا گرمى آتش را به دو بچشان ! چون بكوفه
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ج 2 ص 6
( 2 ) . عقد الفريد ج 5 ص 143
( 3 ) . مروج الذهب ج 2 ص 98
( 4 ) . براى اطلاع از حال مختار رجوع شود به تاريخ تحليلى اسلام ص 173 به بعد