تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
مردن يزيد بمردم شهر و محاصره كنندگان رسيد . فرمانده سپاه شام كه نميدانست براى چه كسى بايد بجنگد ، با پسر زبير بگفتگو پرداخت ، كه آماده است بيعت او را بپذيرد ، بدان شرط كه با او به شام برود . چون عبد الله شرط او را نپذيرفت ، حصين با سپاهيان خويش به شام بازگشت . گويا وى ميخواست پسر زبير را به شام بكشاند تا اگر كار او سامانى يافت ، در كنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بكشند و شر مخالفى را از سر خود باز كند . در پايان اين فصل مناسب است حديثى را كه مجلسى از روضهء كافى آورده است بنويسم . اين حديث از طريق اين محبوب از ابو ايوب از يزيد بن معاويه از امام صادق ( ع ) روايت شده است كه فرمود : يزيد بن معاويه در سفر حج به مدينه رفت . در آنجا مردى از قريش را خواست و به دو گفت : آيا اقرار ميكنى كه بندهء من هستى ؟ اگر بخواهم ترا مىفروشم و اگر نه نگاهدارم ؟ مرد گفت : - يزيد ! به خدا سوگند تو در قريش از من شريف‌تر نيستى پدرت نيز چه در جاهليت و چه در اسلام از من گرامىتر نبود چگونه چنين اقرار كنم ؟ - اگر اقرار نكنى تو را خواهم كشت . - كشتن من از كشتن حسين مهم‌تر نيست . يزيد دستور كشتن او را داد . سپس على بن الحسين را طلبيد و با او همان سخنان را گفت ، على بن الحسين پاسخ داد : - اگر چنان اقرار نكنم مرا مانند مردى كه امروز كشتى خواهى كشت ، - آرى ! - چنان كه مىخواهى اقرار ميكنم مىخواهى مرا به فروش و مىخواهى نگاه دار ! - اين براى تو بهتر بود خونت ريخته نشد و از شرافتت نكاست « 1 » اگر در انتساب روضه به كلينى ترديد نكنيم ، ترديد در اين حديث بجاست . بلكه اين حديث بىگمان دروغ است . مجلسى نيز به نقطهء ضعف آن توجه كرده است .
هامش
( 1 ) . بحار ج 46 ص 138 . روضهء كافى ص 235