- آيا بندهء سپاسگزارى نباشم ؟
جابر چون ديد نميتواند با چنين سخنان على بن الحسين را از رنج عبادت بازدارد گفت :
فرزند پيغمبر خود را هلاك مكن ! تو از خاندانى هستى كه مردم بدانها بلا را از خود دور مىسازند و از خدا رحمت مىطلبند . !
- من به راه پدرانم مىروم . « 1 »
على بن عيسى اربلى از يوسف بن اسباط و او از پدرش روايت كند كه :
به مسجد كوفه درآمدم . جوانى با پروردگار خود مناجات ميكرد و در سجده مىگفت كه :
چهرهء من خاكآلوده آفريدگارم را سجده مىكند ، و سزاوارست كه چنين كند . نزد او رفتم على بن الحسين ( ع ) بود . چون سپيدهء بامداد دميد و نزد او رفتم و گفتم فرزند رسول خدا ! خودت را عذاب مىدهى و خداوند چنين فضيلتى به تو بخشيده است ؟
گريست و گفت از اسامة بن زيد از رسول خدا روايت كند كه روز رستاخيز همه ديدها گريانست مگر چهار ديده : ديدهاى كه از ترس خدا بگريد . ديدهاى كه در راه خدا كور شود . ديدهاى كه بدانچه خدا حرام كرده ننگريسته باشد . ديدهاى كه شب را بيدار و در سجده باشد . خدا بدين ديدگان بر فرشتگان مباهات مىكند و ميگويد :
به بندهء من بنگريد . روح او نزد من و تن او در طاعت من است . از خوابگاه برخاسته از بيم عذاب من مرا مىخواند و طمع در رحمت من دارد . پس اربلى در ذيل اين حديث نويسد :
اين روايت چنين ضبط شده . اما به گمان من على بن الحسين جز همراه پدر خود به عراق نرفت و چون پس از شهادت پدر به كوفه رسيد در بند دشمن بود و نمىتوانست به مسجد كوفه رود و در آنجا نماز بخواند . « 2 »
در كتابهاى دعا از جمله در فرحة الغرى تأليف سيد بن طاوس ، و مصباح - المتهجد شيخ طوسى دعا و زيارت نامههائى از طريق ابو حمزهء ثمالى از امام سجاد
هامش
( 1 ) . امالى شيخ طوسى ج 2 ص 250
( 2 ) . كشف الغمه ج 2 ص 99 - 100 . بحار ج 46 ص 100