چنان كه خواهم نوشت خلافست .
خلاصهء آن اينكه : سالى هشام پسر عبد الملك به حج رفت و گروهى از بزرگان شام همراه او بودند . روزى در طواف بخاطر انبوهى مردم نتوانست دست خود را به حجر الاسود بمالد . در اين هنگام امام على بن الحسين ( ع ) به طواف آمد چون نزديك ركن رسيد مردم به كنار رفتند تا او به آسانى دست خود را بر ركن بسايد . حرمتى كه مردم بدان حضرت نهادند در ديدهء شاميان بزرگ و شگفت آمد . از هشام پرسيدند .
- اين مرد كيست كه مردم اين چنين او را رعايت مىكنند ؟ هشام گفت :
- نميدانم !
فرزدق شاعر كه در آن جمع بود گفت اما من او را مىشناسم . و در همان حال بيتهائى را در شناساندن وى و ستايش او سرود اين بيتها طبق آنچه اخيرا در ديوان فرزدق چاپ دار صادر ثبت شده چنين است :
هذا الّذى تعرف البطحاء وطأته * و البيت يعرفه و الحلّ و الحرم « 1 »
هذا ابن خير عباد اللّه كلّهم * هذا التّقىّ النّقىّ الطاهر العلم « 2 »
هذا ابن فاطمة إن كنت جاهله * بجدّه أنبياء اللّه قد ختموا « 3 »
و ليس قولك من هذا بضائره * العرب تعرف من أنكرت و العجم « 4 »
كلتا يديه غياث عمّ نفعهما * تستوكفان و لا يعروهما عدم « 5 »
سهل الخليقة لا تخشى بوادره * يزينه اثنان حسن الخلق و الشّيم « 6 »
حمّال أثقال أقوام اذا افتدحوا * حلو الشّمائل تحلو عنده نعم « 7 »
ما قال لا قطّ إلّا فى تشهّده * لو لا التّشهّد كانت لأه نعم « 8 »
هامش
( 1 ) . اين كسى است كه بطحاء جاى پايش را شناسات و حرم و بيرون حرم به دو آشناست .
( 2 ) . اين پسر بهترين بندگان خداست . اين پرهيزگار ، گزيده ، پاك و نشانه و راهنماست .
( 3 ) . اگر او را نمىشناسى ! او فرزند بتولست كه جدّ او بر صحيفهء پيمبران مهر قبولست .
( 4 ) . اينكه گوئى اين كيست ؟ به دو زيانى نمىرساند . آن را كه تو نشناخته گرفتى عرب و عجم داند .
( 5 ) . دو دست او باران ريزانست كه به سود همگانست از آن بخشش خواهند و بخشش بىپايانست .
( 6 ) . نرمخويى است كه كسى از او نترسيده دو چيز زينت اوست خلق نيكو و خوى پسنديده .
( 7 ) . مردم مصيبتديده را يار و غمخوار است . نيكو سرشتى كه آرى گفتن نزد او شيرينترين گفتار است .
( 8 ) . لفظ ( لا ) بر زبان نيارد جز هنگام قعود . اگر براى تشهد نبود ( لا ) ى او ( نعم ) بود .