اين چنين ستودهاند ، على بن الحسين را امام نميدانستند ، و مىبينيم كه تا چه حد برابر ملكات نفسانى او خاضع بودهاند .
على بن الحسين ( ع ) كنيزكى را آزاد كرد سپس او را به زنى گرفت . عبد الملك پسر مروان از ماجرا آگاه شد و اين كار را براى وى نقصى دانست . به دو نامه نوشت كه چرا چنين كردى ؟ او بوى پاسخ داد :
« خداوند هر پستى را با اسلام بالا برده است . و هر نقصى را با آن كامل ساخته و هر لئيم را با اسلام كريم ساخته . رسول خدا كنيز و زن بندهء خود را بزنى گرفت .
عبد الملك چون اين نامه را خواند گفت :
آنچه براى ديگران موجب كاهش منزلت است براى على بن الحسين سبب رفعت است « 1 »
روزى يكى از بندگان خود را براى كارى خواست و او پاسخ نداد و بار دوم و سوم نيز ، سرانجام از او پرسيد :
- پسرم آواز مرا نشنيدى ؟
- چرا .
- چرا پاسخ مرا ندادى ؟
- چون از تو نمىترسم .
- سپاس خدا را كه بندهء من از من نمىترسد « 2 »
از او پرسيدند چرا ناشناس با مردم سفر ميكنى ؟ گفت :
خوش ندارم بخاطر پيوند با رسول خدا چيزى بگيرم كه نتوانم مانند آن را بدهم « 3 »
و روزى بر گروهى از جذاميان گذشت به دو گفتند :
- بنشين و با ما نهار بخور گفت :
- اگر روزه نبودم با شما مىنشستم . چون به خانه رفت سفارش طعامى براى
هامش
( 1 ) . عقد الفريد ج 7 ص 121 - مناقب ج 4 ص 162 . عيون الاخبار ج 4 ص 8 و نگاه كنيد به المعارف ص 215
( 2 ) . ارشاد ج 2 ص 147 . مناقب ج 4 ص 157 . كشف الغمه ج 2 ص 87 اعلام انورى ص 261 - 262
( 3 ) . كشف الغمه ج 2 ص 108