آنان داد و چون آماده شد براى ايشان فرستاد و خود نزدشان رفت و با آنان طعام خورد « 1 »
چون ميخواست به مستمندى صدقه دهد نخست او را مىبوسيد ، سپس آنچه همراه داشت به دو ميداد « 2 »
نافع بن جبير او را گفت :
تو سيد مردمى و نزد اين بنده - زيد بن اسلم - ميروى و با او مىنشينى ؟
گفت :
- علم هر جا باشد بايد آن را دنبال كرد « 3 » در روايت مجلسى از مناقب است كه :
- من نزد كسى مىنشينم كه همنشينى او براى دين من سود داشته باشد « 4 »
و چون او براى خدا و طلب خشنودى خدا با بندگان خدا چنين رفتار ميكرد ، خدا حشمت و بزرگى او را در ديده و دل مردم مىافزود .
او را گفتند تو از نيكوكارترين مردمى . نديديم با مادرت هم خوراك شوى .
گفت ميترسم دست من به لقمهاى دراز شود كه او چشم بدان دارد و مرا عاق كند « 5 »
او براى خدا و تحصيل رضاى پروردگار ، با آفريدگان خدا ، اين چنين با فروتنى رفتار ميكرد ، و خدا حرمت و حشمت او را در ديدهء بندگان خود مىافزود . دشمنان وى - اگر دشمنى داشته است - مىخواستند قدر او پنهان ماند و مردم او را نشناسند ، اما برغم آنان شهرت وى بيشتر مىگشت ، كه خورشيد را به گل نميتوان اندود و مشك را هر چند در ظرفى بسته نگاهدارند ، بوى خوش آن دماغها را معطر خواهد كرد .
داستان در آمدن او به مسجد الحرام و راه گشودن مردم براى وى نزديك حجر الاسود ، بر همهء آشنايان با تاريخ اسلام معلومست . اين داستان از رويدادهايى است كه اكثريت تاريخنگاران و نويسندگان سيره از دير زمان بر آن اتفاق دارند ، هر چند در شرح جزئيات حادثه همآهنگ نيستند . و هر چند دربارهء شمارهء بيتهاى اين قصيده نيز
هامش
( 1 ) . اصول كافى ج 2 ص 123 . الامام على بن الحسين ص 345
( 2 ) . حلية الاولياء ج 3 ص 137
( 3 ) . كشف الغمه ج 2 ص 78 - 79
( 4 ) . ج 46 ص 31
( 5 ) . مناقب ج 4 ص 162