تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
هر سال تازه مىشود اين درد سينه‌سوز * سوزى كه كم نگردد و دردى كه بىدواست
اندر شفق هلال محرّم ببين كه هست * اى تشنهء فرات ، يكى ديده باز كن
كز آب ديده بر سر قبر تو جويبارهاست * چون نعل اسب شه ، كه به خون غرقه گشته راست
اى عزيز دميدن خون تازه از سنگ عجب نيست و عجب‌تر آنكه در بعضى از بلاد روم در كوهى صورت شيرى است كه از سنگ تراشيده‌اند . هر سال روز عاشورا از هر دو چشم شير دو چشمه آب روان شود تا شب اين آب مىرود و مردم در حوالى آنجا مجتمع گردند و تعزيت اهل بيت بدارند و از آن آب بخورند و به رسم تبرّك به خانه‌ها برند .
كوه از حسرت آن تشنه لبان مىگريد * بحر از غيرت آن خسته دلان ، مىجوشد
آه از آن سنگدل بىخبر ، تيره درون * كه ز حسرت نكشد آه و ز غم نخروشد
و در روايت آمده كه چون موصليان لشكر شمر را نگذاشتند كه به شهر درآيند و ايشان را در بيرون شهر فرود آوردند روز ديگر ايشان از آنجا رو به نصيبين آوردند . و به منصور بن الياس كه امير آنجا بود كس فرستادند كه تا شهر را بيارايد ، چون او شهر را بياراست و همين كه آن لشكر به شهر درآمدند به قدرت الهى از ابر قهر غضب پادشاهى ، برقى پديد آمد كه يك نيمه شهر را به سوخت . مردمان به هم برآمدند و خجل زده گرد آن لشكر نگشتند و ايشان از آنجا به شهر ديگر كه رئيس آنجا سلمان بن يوسف بود توجّه نمودند و سلمان را دو برادر بود يكى در جنگ صفّين بدست مرتضى على « عليه السلام » به قتل رسيده بود و يكى ديگر با اين برادر در حكومت شريك بود ، و يك دروازهء شهر تعلق به وى مىداشت ، و او را داعيهء بود كه سرها را از دروازهء ، خود به شهر درآورد سلمان مىخواست كه از دروازهء او به شهر درآيند ، ميان برادران جنگ شد و سلمان كشته گشته ، فتنه و غوغا پديد آمد لشكر شمر از آنجا سراسيمه گشته رو به حلب نهادند و در حوالى حلب كوهى بود و بر بالاى آن كوه ده آبادان با حصار مستحكم و آن را معموره گفتندى . و گويند حالا نيز معمور است و در آنجا والى بود . نام او عزيز بن هارون و اهل آن حصار با مهتر ايشان همه يهودى بودند . و حرير مىبافتند و جامه‌هاى ايشان در حجاز و عراق و شام به نازكى مشهور بود ، چون به آنجا رسيدند . در آن پاى كوه كه