علف بسيار داشت فرود آمدند چون شب درآمد در خدمت شهربانو كنيزكى بود به غايت زيبا روى و او را شيرين گفتندى ، در لطافت شيرين زبان بود و در ملاحت ليلى دوران .
دو شكر چون عقيق آب داده * دو گيسو چون كمند تاب داده
پيش شهربانو آمد و آغاز گريستن كرد و سبب گريه او آن بود كه شهربانو را در آن روز كه به مدينه آوردند . صد كنيزك با او بود آن شب كه به شرف زفاف امام حسين « عليه السلام » مشرّف گشت . پنجاه كنيزك را آزاد كرد و چون حضرت امام زين العابدين « عليه السلام » متولّد شد چهل كنيزك ديگر را خظ آزادى داده با وى ده كنيزك ماند . در ميانه ايشان شيرين به حسن يكتا و به جمال بىهمتا بود .
روزى شيرين به خانه درآمد و شهربانو با امام حسين « عليه السلام » نشسته بود آن حضرت در شيرين نگريست و به مطايبه گفت : اى شهربانو ، شيرين عجب روى برافروختهاى دارد ؟ شهربانو گمان برد كه امام حسين « عليه السلام » را ميلى به وى پديد آمده گفت : يا بن رسول اللّه او را به تو بخشيدم . حضرت امام دريافت كه او چه گمان برده است فى الحال گفت من هم او را آزاد كردم . شهربانو برجست و سر عيبهء جامهء خود بگشاد و خلعتى نفيس قيمتى در شيرين پوشانيد امام حسين « عليه السلام » فرمود : كه تو چندين كنيزك آزاد كردى و هيچ كدام را مثل اين جامه نپوشانيدى ؟
شهربانو گفت : اى سيّد آنها آزاد كردهء من بودند و شيرين آزاد كردهء تو پس بايد ميان ايشان فرقى باشد . امام حسين « عليه السلام » او را دعا گفت و شيرين همچنان در ملازمت شهربانو مىبود تا در اين شب كه در پاى كوه منزل گرفتند . شيرين در حال شهربانو نگريست كه جامه فراخور حال خود نپوشيده بود ، به يادش آمد از آن جامهء مرصّع كه در نظر امام حسين « عليه السلام » به دو پوشانيده بود گريه بر وى غلبه كرد و از شهربانو اجازت طلبيد كه بدان قريه برود ، غرضش آنكه اندك پيرايه كه با وى مانده بود بفروشد و از بهاى آن از جامههائى كه در آنجا مىبافند بخرد و براى شهربانو بياورد ، امّا چون شيرين دستورى خواست شهربانو گفت تو آزادى و كسى تو را نگه ندارد و با اسيرى نمىگيرد هر جا كه دلت مىخواهد برو . شيرين برخاست و به كوه بالا رفته بر در حصار