نمايند ، برانديش اى ولد مرجانه كه در آن روز ظفر و نصرت تو را باشد يا ايشان را ، عبيد اللّه زياد از اين سخن در غضب شده حكم بر قتل او كرد عمرو بن حارث مخزومى گفت : ايّها الامير نسوان را بر گفتهء ايشان مؤاخذه ننمايند به تخصيص زنان ماتمزدهء مصيبت رسيده را پسر زياد از قتل او درگذشت و گفت : اى خواهر حسين خداى تعالى ضمير مرا از دغدغه طغيان برادرت آسايش داد ، و به كشته شدن وى و متابعانش درد و رنج از خاطر من برگرفت .
زينب فرمود ، نيكوكارى ساختهاى و طرفه مهمّى پرداختهاى كه از سبب آن روح و راحت و فراغ بال توقّع مىكنى ، اى از خرد بىبهره ، و از دانش بىنصيب ؟ از شراب غرور مست شده و به واسطه جاه ناپايدار از دست شده « فردات كند خمار كه اكنون مستى »
هيچ مىدانى كه چه كار كردهاى ؟ مهتر و بهتر خاندان نبوّت را بكشتى و اصل و فرع شجرهء بوستان رسالت را قطع كردى ، اگر اين معنى شفاى دل توست ، در اين زودى تأسفى روزى تو گردد كه آثار آن بر صحيفه روزگار بماند و به جزاى عمل نامرضىّ خويش برسى .
پنداشت ستمگر كه ستم با ما كرد * بر گردن او بماند و بر ما بگذشت
پسر زياد روى از زينب بگرداند و متوجّه امام زين العابدين « عليه السلام » گشته پرسيد كه اين كيست ؟ گفتند علىّ بن الحسين است . ابن زياد گفت : من شنيدم كه خداى علىّ بن الحسين را به كشت . گفتند آن على اكبر بود كه به قتل رسيد . حضرت امام زين العابدين گفت و « اللّه ان له مطالبا يوم القيامه » آرى او برادر بزرگتر من بود ، كشته شد ، و به خداى كه او را كسى خواهد بود كه مطالبهء خون وى كند با تو روز قيامت . پسر زياد در غضب شده گفت : كه اين را بر در كوشك بريد و گردن بزنيد و سرش را نزديك من آريد ! موكّلان قصد وى كردند ، زينب برخاست و بر وى چسبيده گفت : هنوز از كشتن اهل بيت رسول خدا سير نگشتى و بس نبود تو را اين خونهاى ناحق كه به ريختى اگر البتّه او را بخواهى كشت نخست مرا به قتل رسان . امام زين العابدين گفت : يا عمّه تو زمان سخن با من بگذار تا جواب او بگويم پس رو به وى كرده گفت : اى پسر زياد تو مرا از كشتن مىترسانى و به قتل تهديد مىكنى نمىدانى كه قتل و قتال عادت ماست و ما شهادتهاى