خود را ، عين كرامتهاى الهى مىدانيم ، بلكه قالب ما را به آب محنت سرشتهاند و تخم محنت به دست قدرت در گل ما كشتهاند و هلاك اعداء صناعت ماست و دريافت شهادت ميمنت ما .
ما را قتال دشمن بد كيش ، عادتست * با اهل بغى حرب نمودن ، سعادتست
تهديد ما چرا به شهادت كند كسى * حقّا كه آرزوى دل ما شهادتست
ابن زياد لحظهاى متفكّر شده ملازمان خود را گفت مرا از گفت و گوى و ابرام اين جماعت خلاص كنيد و ايشان را از قصر بيرون برده پهلوى مسجد جامع در فلان سراى فرود آريد . به موجب فرمان او عمل كرده ايشان را در منزلى كه مقرّر شده فرود آوردند و هيچ كس از مردم كوفه به واسطه ترس پسر زياد احوال ايشان را نپرسيدند و بعد از چند روز ابن زياد تهيهء اسباب سفر ايشان كرده ، زجر بن قيس و محصّن بن ثعلبه و شمر بن ذى الجوشن را با پنج هزار مرد مقرّر كرد تا آن سرها را با اهل بيت به شام برند ايشان متوجه شده قطع منازل و طى مراحل مىكردند و در هر موضعى كرامتى روى مىنمود و برهانى ظهور مىفرمود .
بعضى از آن حكايات كه به ظهور أقرب بودند ، مذكور مىگردد . راوى گويد از آنچه در راه واقع شد يكى آن بود : كه چون به بحران رسيدند و بر سر كوه قلعهاى بود كه در آنجا مردى يهودى بود كه او را يحيى حرّانى گفتندى ، به استقبال آن مردم بيرون آمد و بر آن سرها نظاره مىكرد ، ناگاه چشمش بر سر امام حسين « عليه السلام » افتاد ديد كه لبهاى او مىجنبد . پيشتر رفته گوش فرا داشت اين كلمات شنيد : كه
« وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ »
« 1 » يحيى از مشاهدهء آن حال متعجّب شده پرسيد كه اين سر كيست ؟
گفتند از آن حسين بن على گفت پدرش معلوم شد مادرش كه بوده گفتند فاطمه بنت محمد مصطفى « صلى اللّه عليه و آله » يهودى گفت : اگر دين جدّ او بر حق نبودى اين برهان از او پديد نيامدى ، پس كلمهء شهادت بر زبان راند و عمّامه از سر بگرفت و قطعهقطعه ساخته ، به خواتين اهل بيت داد و جامه خزى كه پوشيده بود نزد امام زين العابدين « عليه السلام » آورد با هزار درم كه اين را در ما يحتاج خود صرف كن و در وجه مؤنات
هامش
( 1 ) - سورة الشّعراء آيه 227 .