آمد در بسته بودند و پاسى از شب گذشته بود در را فرو كوفت . عزيز بن هارون واقعه ديده بود و در پس حصار آمده انتظار مىبرد . آواز داد كه اى كوبندهء در شيرين توئى ؟
گفت آرى در حال در بگشاد و برو سلام كرد و او را به سراى خود برده به تعظيم تمام به نشاند شيرين از عزيز پرسيد كه نام مرا چگونه دانستى ؟ گفت : اول شب به خواب شدم موسى و هارون على نبيّنا و « عليهما السلام » را به خواب ديدم سرها برهنه و آب از ديده ريزان و آه زنان ، اثر تعزيت در ايشان پيدا و علامت مصيبت از صفحه حال ايشان هويدا ، گفتم : اى سيّدان بنى اسرائيل و برگزيدگان ربّ جليل شما را چه رسيده است و سر و پاى شما چون مصيبتزدگان برهنه از سبب چيست ؟ و اين آه و ناله و گريه شما از براى كيست ؟ گفتند تو ندانستهاى كه سبط پيغمبر آخر الزّمان محمّد مصطفى « صلى اللّه عليه و آله » به ظلم بكشتند و اكنون سر او و شهدا را با أهل بيتش به شام مىبرند و امشب در زير اين كوه فرود آمدهاند ، من گفتم شما محمد ( ص ) را مىشناسيد ؟ و به دو اعتقاد داريد ؟
ايشان گفتند : اى عزيز چگونه نشناسيم او پيغمبر به حق است و حق سبحانه از ما دربارهء او پيمان فرا گرفته و ما به وى گرويده و ايمان آوردهايم هر كه به او نگرود و او را راستگو نداند . جاى او دوزخ باشد . و ما همه پيغمبران از آن كس بيزار باشيم . من گفتم مرا نشانهاى پيدا كنيد و علامتى بنمائيد كه يقين من بيفزايد و در اين كار در فتحى بر من بگشايد ، گفتند : برخيز و برو تا به در قلعه و چون آنجا رسى كنيزكى شيرين نام كه آزاد كردهء امام حسين « عليه السلام » است پيش دروازه خواهد رسيد و حلقه به در خواهد زد نام او شيرين است متابعت وى كن كه او زوجهء تو خواهد بود و به دين اسلام درآى . و نزد سر امام حسين « عليه السلام » رو و سر آن سرور را از ما سلام برسان كه جواب خواهى شنيد . پس من از خواب درآمدم و فى الحال برخاسته و به در قلعه آمدم و تو در فرو كوفتى بدين واقعه دانستم كه نام تو شيرين است . چون مرا گفتند كه تو حلال من خواهى بود رضا مىدهى زوجهء من باشى ؟ گفت روا باشد به شرط آنكه مسلمان شوى و شهربانو اجازت فرمايد : شيرين بازگشت و به خدمت شهربانو آمده تمام قصّه به عرض رسانيد شهربانو از اين قضيه متحيّر شده با بنات و اخمات امام حسين « عليه السلام » بازگفت
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 461
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٤٦١