تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
نام ، كه مركب راكب براق بودى سوار شده روى به ميدان نهاد و شعرى آغاز كرد كه يك بيت از آن ، اين است .
انا ابن علىّ الطهر من آل هاشم * كفا نى بهذا مفخرا حين أفخر
مضمون سخن آن حضرت آنست كه اى اهل عراق ! سوگند بر شما مىدهم كه مىدانيد كه من نبيره مصطفى و سبط رسول خدايم و جگرگوشهء فاطمهء زهرايم و قرّة العين علىّ مرتضى امّ برادرم ، حسن مجتبى است عمّم جعفر طيار در هواى فضاى جنّات العلا است ، عمّ پدرم ، حمزهء سيد الشهدا است و مىبينيد كه اين عمّامهء رسول خداست ، كه بر سر دارم و اين دراعهء مبارك اوست كه در بر دارم و اين شمشير آن حضرت است كه حمايل كرده‌ام و اين اسب خاصّهء اوست كه به زير ران درآورده‌ام . نعره از آن لشكر برآمد ، كه اى حسين به درستى و راستى كه آنچه گفتى حقّ و صدق است . امام حسين ( ع ) گفت : پس به چه وجه خون مرا حلال مىداريد ؟ و آبى كه بر دد و دام و يهود و نصارى حلالست از من بازمىگيريد و حال آنكه پدرم رانندهء دشمنان خود است از آب حوض كوثر ، همچو كسى كه شئون تشنه را از آب بازمىگرداند ، در اين اثنا آواز گريه و زارى اطفال و نسوان اهل بيت از خيمه به سمع همايون امام حسين رسيد آن حضرت از استماع آن متأثر شده گفت « لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلى العظيم » پس عباس و على اكبر را فرستاد كه برويد و با ايشان بگوئيد كه فردا شما را بسيار بايد گريست ، حالا در گريه تعجيل مكنيد ، ايشان خاموش شدند . امام به سر حرف خويش رفت و گفت ايّها النّاس ! بدانيد كه خداوند تعالى كذب را حرام گردانيده و من هرگز دروغ نگفته‌ام و وعدهء خلاف نكرده و هيچ مسلمان را نيازرده و تا قلم تكليف بر من جارى گشته ، فرايض الهى را ترك نكرده‌ام و شما را معلوم است كه آن نسب عالى كه من دارم امروز بر روى زمين هيچ كس ندارد و من مردى بودم از دنيا اعراض نموده و ملازم روضهء جدّ بزرگوار خود صلوات اللّه و سلامه عليه گشته مرا آنجا نگذاشتند تا به ضرورت ترك مدينه گرفته پناه به حرم بردم و به عبادت پروردگار خود مشغول شدم تا رسل شما متعاقب و نامه‌هاى شما متواتر به من رسيد كه ما تو را به امامت أحقّ و اولى از غير تو