و اى نور ديده و سرور سينهء من نمىدانم كه با اين يتيمان چه خواهى كرد ؟ و بعد از من غم ايشان چگونه خواهى خورد ؟ خروش و فغان از اهل بيت برآمد و كشتى صبر و سكون در گرداب حيرت و غرقاب اضطراب افتاد و افواج و امواج درياى مصيبت و احزان متلاطم و متراكم شد ، ديدهء دوران از اندوه بزرگان خاندان گريان گشت . زبان زمان بدين نغمهء دلسوز جگرخراش ترنّم آغاز كرد .
موج زن مىبينم از هر ديده طوفانِ غمى * مىرسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى
اهل عالم را نمىدانم چه كار افتاده است ؟ * اين قدر دانم كه درهم رفته كار عالمى
امّ كلثوم بىطاقت شده ، گفت : اى گلدستهء باغ لا فتى ، و اى لاله نو رستهء چمن هل اتى كه را طاقت شنودن اين سخن غم اندود است و كه را تاب استماع اين كلام جگرسوز جد ما حضرت مصطفى « صلى اللّه عليه و آله » كه از اين عالم رحلت فرمود محرم ما پدرت على مرتضى بود . چون آن حضرت به بال شهادت به سوى روضهء سعادت پرواز نمود ، سايهء برادرت حسن مجتبى بر فرق ما گسترده شد و بعد از برادرم محرم محرومان و پناه مظلومان تو بودى . اى يادگار خاندان نبوّت چون تو به روى ، محرم ما كه باشد ، و مرهم راحت بر جراحت دل ما فراقزدگان كى نهد ؟
فرياد از آن روز كه ما بىتو بمانيم * در آرزويت عمر به حسرت گذرانيم
در اين سخن بودند كه ناگاه صبح بدميد و گريبان از غم آن غريبان چاك زد « فلمّا اضاء الصبح فرق بيننا » صبح سر برهنه از سپهر كبودپوش ، خراشيده ، روى ظاهر گشت ، و آفتاب سر گردان از فلك سرگشته با دل پرآتش طالع شد و دشنهء زمان گيسوى شب را در ماتم شهدا ببريد و موى بريدن در اين مصيبت غريب نيست ، و دست زمان پيراهن زر حلقهء فلك را از جيب تا دامن فرو دريد و جاه دريدن ، در اين تعزيت عجيب نيست .
هر صبح اگر نه تعزيت مفخر الهداست * پيراهن كبود فلك غرق خون چراست ؟
گر آفتاب شرع نه در آب مىرود * بر قامت سپهر چرا پيرهن قباست ؟
گر در فراق آن رخ گلگون نسوخت زار * خورشيد را چرا رخ لعلى چو كهرباست ؟
اما چون اثر صبح ظاهر شد . امام حسين بانگ نماز گفت و ياران جمع شدند و تيمّم