آنگاه امام حسين به آنجا فرود آمده ، به فرمود تا كسان او آنجا خيمه بزدند و نزديك به آب فرات قرار گرفتند .
نور الأئمّه آورده كه امام حسين « عليه السلام » از كربلا رقعهاى نوشت به سليمان بن صرد خزاعى كه تو نامه نوشتى و مرا استدعاى آمدن كردى ، و من اينك آمدهام اگر مرا يارى كنى و عهد خود را به وفا رسانى خود قاعدهء مروت به جاى آورده باشى و اگر بىوفائى كنى از اهل كوفه غريب نيست كه با پدر و برادر و پسر عمّم همين كردند . حالا لشكر مخالف سر راهها بر من گرفتهاند ، اگر يارى كنيد نيكو باشد . و الّا من تن به قضاى خدا در داده ، و بر مرصد « الرّضاء بالقضا باب اللّه الاعظم » به قدم اطاعت ايستادهام « درمان رضا به حكم قضا دادنست و بس » پس نامه را به قيس اعرابى داد و قيس نامه را گرفته و متوجّه كوفه شد و در اثناى طريق راهداران ، او را گرفته پيش ابن زياد بردند . چون چشم قيس بر پسر زياد افتاد نامه را از بغل بيرون آورده بدريد ، ابن زياد گفت : اين كاغذ چه بود ؟ گفت نامهاى بود كه آورندهء آن من بودم گفت از كجا آورده بودى ؟ جواب داد كه از پيش امام حسين « عليه السلام » گفت چرا به دريدى ؟ گفت : تا تو نخوانى كه اسرار محبّان بر دشمنان فاش كردن شرط وفا نيست . پسر زياد گفت تو را از دو كار يكى بايد كرد ، تا از چنگ من رهائى يا بى ، يا نامهاى آن كسان كه نامه بديشان آورده بودى با من بگوئى ، يا بر منبر روى و امام حسين و برادر و پدرش را ناسزاگوئى و مرا و يزيد را ستايش كنى .
قيس گفت اظهار نام اهل نامه خود ممكن نيست امّا اين كار ديگر بكنم قوم را در مسجد جامع جمع كن و مرا به منبر فرست ، تا آنچه دانم بگويم . پس منادى ندا كردند تا خلايق به مسجد جامع حاضر شدند و منبر در صحن مسجد نهادند و قيس به بالاى منبر برآمده خداى را به صفات جلال و جمال ستايش كرد و بر حضرت رسالت « صلى اللّه عليه و آله » درود فرستاد و در ابتلاى حقّ سبحانه و تعالى مرا نبيا و اوليا را حديثى چند فرو خواند ، پس گفت : اى قوم بدانيد كه رسول حضرت امام حسينم ، و مرا فرستاده تا مردم اين ولايت را با وى بيعت دهم كه وى از يزيد سزاوارتر است به خلافت ، زيرا كه فرزند رسول خداست . « صلى اللّه عليه و آله » پس بشتابيد و يارى وى كنيد ، كه در كربلا با
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 327
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٣٢٧