اندك مردمى فرود آمده و لشكر مخالف بسيار است ، خوشا صاحب دولتى كه از هجوم بلا انديشه ناكرده روى به بيابان كربلا آرد .
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست * كجاست شيردلى كز بلا نپرهيزد
پس در ايستاد و مذمّت يزيد و ابن زياد آغاز كرد خروش از أهل كوفه برآمده ، خبر به ابن زياد رسيد و فرستاد تا او را از منبر به زير آورده ، به بالاى كوشك بردند و شربت شهادت چشانيدند ، و چون خبر قتل وى به امام حسين رسيد بسيار به گريست و او را دعاى خير گفت . و چون پسر زياد شنود كه امام حسين در كربلا فرود آمده ، نامهاى به وى نوشت مضمون آنكه يزيد به من نامه نوشته كه زنهار اگر حسين را يا بى يا خبر وى را بشنوى بر بستر نرم نخسبى ، و نان و آب سير نخورى تا او را به بيعت من درآرى ، و اگر ابا كند سرش بردارى و پيش من فرستى . اكنون اى حسين تو را نصيحت مىكنم بيا به بيعت يزيد درآى . و اگر چنين نمىكنى جنگ را آماده باش . چون آن نامه به امام حسين رسيد برخواند و بينداخت و گفت اى بدا حال آن قومى كه رضاى مخلوق را بر غضب خالق اختيار كنند .
رو به دنيا آورند و پشت بر عقبى كنند * خلق را خشنود سازند و خدا را خشمناك
پس رسول عبيد اللّه بن زياد گفت كه جواب نامه بنويسيد امام حسين فرمود : ما له عندي جواب فقد حقت عليه كلمة العذاب ، « 1 » نامهء او را نزديك من جوابى نيست و سزا و جزاى او جز كلمهء عذاب نه ، رسول بازگشته نزد عبيد اللّه زياد آمد و خبر نامه انداختن و جواب نانوشتن بياورد . غضب او زياد شد و روى به حضّار مجلس خود كرد كه كيست از شما كه متصدّى حرب حسين گردد ؟ و هر بلدهاى از بلاد عراق كه طلبد به وى ارزانى دارم . هيچكس جواب نداد نوبت دوم ، سوم نيز كس اجابت نكرد القصّه ، عمر سعد را پيش طلبيد و گفت مدّتى شد كه مىشنوم كه تو آرزوى حكومت رى دارى و فى الواقع آن ولايت وسيع است و عرصهء فسيح دارد و مداخل اموال آن بسيار و بىشمار است ، حالا مىخواهم كه منشور رى و طبرستان به نام تو نويسم و اين آرزوى تو را از خلوت قوّت به صحراى فعل آرم . عمر سعد خدمت كرد و ابن زياد به فرمود تا منشور حكومت
هامش
( 1 ) - سورة الزّمر آيه 71 .