تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
چون مردم به خواب روند برخيزيد و راه بگردانيد و از هر طرف كه خواهيد برويد و چون روز شود و مردم من بيدار گردند و معلوم شود كه شما رفته‌ايد ، ما پاره‌اى در اين باديه به گرديم و رفتن شما را بهانه ساخته مراجعت نمائيم . امام حسين او را دعا گفت و سوار شده هر دو لشكر با يكديگر مىراندند تا دو دانگ از شب بگذشت ، فرود آمدند و چون لشكر حرّ بخفتند و به خواب غفلت فرو رفتند امام حسين عليه السلام برخاست و با مردم خود روى به راه نهادند . شبى بود بس تاريك و نمىدانستند كه به كجا مىروند ، تا وقتى كه صبح بدميد و جهان روشن شد .
صبح آمد و علامت خود آشكار كرد * آفاق را زرنگ شفق لاله‌زار كرد
اسب امام حسين عليه السلام به زمين هولناك رسيده بايستاد ، و هر چند امام تازيانه مىزد گام از گام بر نمىداشت . امام حسين پرسيد كه هيچ كس مىداند اين چه زمين است ؟ يكى گفت ، اين را ارض ماريه گويند ، آن حضرت گفت : شايد نام ديگر داشته باشد ، گفتند : آرى ، اين موضع را كربلا خوانند . امام حسين گفت : اللّه اكبر ارض كرب و بلا و سفك الدّماء اين زمين كرب و بلا است و اين جاى ريختن خونهاى ماست . اينجا محطّ رجال آل عبا است .
گر نام اين زمين به يقين كربلا بود * اينجا نصيب ما همه كرب و بلا بود
اينجا بود كه تيغ بر آل نبى كشند * و اينجا بود كه ماتم آل عبا بود
كار مخدّرات من اينجا تبه شود * پشت مبارزان من اينجا دو تا بود
ريزند در مصيبت من آب چشم خويش * هر مرغ و ماهيى كه در آب و هوا بود
على اكبر پيش آمد ، كه اى پدر بزرگوار ، اين چه فالست كه مىگيرى و اين چه مقال است كه مىگوئى ؟ گفت اى جان پدر ! با جدّت مرتضى على در وقت عزيمت صفّين ، بدين موضع رسيدم كه كربلا مىگويند . امير فرود آمد و سر بر كنار برادرم امام حسن نهاد و من بر سر بالين وى نشسته بودم ، كه ناگاه از خواب درآمد گريان گريان . برادرم گفت : يا أبتاه تو را چه شد ؟ گفت : در واقعه ديدم كه دريائى از خون در اين صحرا بود ، و حسين من در آن دريا افتاده ، دست و پا مىزند و فرياد مىكند و هيچ كس به فرياد او