رى و ايالت طبرستان به نام وى نوشته بياوردند و او را خلعت گرانمايه پوشانيده ، مركبى با ساخت زر پيش وى كشيدند ، پس گفت : اى عمر سعد من تو را سپهسالارى لشكر مىدهم و حالا حاكم رى شدى و پنجاه خروار زر از خزانه نقد به تو مىبخشم . و اين همه به شرط آن است كه به كربلا روى ، و حسين را به بيعت يزيد درآرى ، يا سر وى و متابعانش بردارى . عمر سعد گفت : اى امير اين كار بزرگست و بىتفكّر و تدبير تمام در چنين كارى شروع نتوان كرد . مرا دستورى ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت كنم ، پسر زياد گفت برو و زود خبر به من رسان ، عمر سعد جامهء خاصّه ابن زياد پوشيده و بر مركب ختلى سوار شد و منشور حكومت رى به دست گرفته به خانه آمد چون فرزندان او را بدان صورت ديدند ، گفتند اى پدر اين اسب و جامه از كجاست و اين كاغذ كه در دست دارى چيست گفت اى فرزندان دولتى روى به ما آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نى .
امروز بخت نيك بشارت رسان ماست * اقبال رخ نموده مرادات ما رواست
روزيست اينكه ، دل به فراوان دعاش جست * عهدى است اينكه جان به هزار آرزوش خواست
بدانيد كه امير عبيد اللّه بن زياد سپهسالارى لشكر خود به من ارزانى داشت و تشريف خاصّ و اسب ختلى نيز علاوه آن فرمود . و منشور امارت و ايالت طبرستان به نام من نوشت ، و اين همه به شرط آنكه بروم و با حسين محاربه كنم ، پسر كهترش كه اين سخن به شنيد ، گفت : هيهات ! هيهات ! اين چه انديشهء بد است كه كردهاى ؟ و اين چه سوداى بىحاصل است كه به سويداى دل درآوردهاى ؟ هيچ مىدانى كه به حرب كه مىروى ، و كمر دشمنى كدام خاندان بر مىبندى ؟ امام حسين بن على جگرگوشهء مصطفى « صلّى اللّه عليه و آله » و نور ديدهء مرتضى و سرور سينهء فاطمهء زهرا است . پدر تو كه سعد وقّاص بود جان براى جدّ او نثار مىكرد تو حالا قصد جان ايشان مىكنى ؟ مكن ، و از خداى بترس و از شرمسارى روز قيامت برانديش و جواب حضرت رسالت را آماده باش ، كه چون در