تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
بر روى او مىنهاد و لب بر لب او مىماليد و مىگفت : اى جان برادر تعجيل مكن ، كه من نيز مىآيم ، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نيز جدا كرده ، تنه‌اش را در آب افكند . در آن محلّ خروش از زمين و زمان برآمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و كامرانى كه در اوّل نوبهار جوانى به خزان اجل پژمرده شده و حيف از رخسار آن دو گل بوستان ناز كه به خارستان حادثهء جانگداز خراشيده گشت .
دريغا كه خورشيد روز جوانى * چو صبح دوّم بود كم زندگانى
دريغا كه ناگه گل نو شكفته * فرو ريخت از تند باد خزانى
اما چون حارث جفاكار « لعنة اللّه عليه » سرهاى آن دو شاهزادهء نامدار را از تن جدا كرد و در توبره نهاد و از قربوس زين درآويخته ، روى به جانب عبيد اللّه زياد آورد و نيم چاشتى بود ، كه رسيد . هنوز ديوان مظالم قائم بود كه به قصر امارت درآمد و آن توبره پيش پسر زياد بر زمين نهاد و ابن زياد پرسيد ، كه در اين توبره چيست ؟ گفت : سر دشمنان تست ، كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كرده‌ام و به طمع رعايت و عنايت تحفه پيش تو آوردم . پسر زياد حكم كرد كه آن سرها را شسته و در طشتى نهاده پيش وى آوردند ، تا ببيند كه سرهاى چه كسانست ؟ اما چون بشستند و پيش آوردند نگاه كرد رويها ديد چون قرص ماه و گيسوها مشاهده كرد ، چون مشگ سياه ، گفت : اين سرهاى چه كسانست ؟ گفت : از آن پسران مسلم بن عقيل . ابن زياد را بىاختيار آب از ديده روان شد و حضّار مجلس نيز بگريستند ، پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتى ؟ گفت : اى امير دى همه روز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و ايشان خود در خانهء من بودند ، من خبر يافته ايشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زارى كردند بر ايشان رحم نكردم . القصّه ، ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده ، سر ايشان را اينجا آوردم پسر زياد گفت : اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حقّ سبحانه نينديشيدى و تو را بر رخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبربيز ايشان ، رحم نيامد ؟ و من به يزيد نامه نوشته‌ام كه