بنده را با اين و با آن كار نيست * پيش خواجه قوّت گفتار نيست
غلام گفت : مرا ياراى قتل ايشان نيست و از روح مقدّس حضرت رسالت « صلّى اللّه عليه و آله » شرم مىدارم ، كه كسانى را كه منسوب به خاندان وى باشند هلاك كنم ، حارث گفت : اگر تو سر ايشان برندارى من سر تو بردارم ، غلام گفت پيش از آنكه تو مرا بكشى من تو را به همين شمشير هلاك كنم حارث مرد نبرد ديده بود ، دست به زد و موى سر غلام به گرفت ، غلام نيز دست فراز كرد و ريش او را گرفته پيش خود كشيد چنانچه حارث بر وى افتاد و غلام خواست كه زخمى بر وى زند ، كه حارث قوّت كرد و تيغ از دست غلام بدر آورد و غلام تيغ خود را از نيام كشيده بر خواجه حمله كرد ، خواجه سپر پيش آورد و حملهء او را رد كرده شمشير بزد و دست راست غلام را بيفكند ، غلام به دست چپ گريبان او را بگرفت و خود را به او باز چسبانيده نگذاشت كه ديگر زخم بر وى زند و هر دو به هم درآويختند ، كه ناگه زن و پسر در رسيدند ، پسر پيش دويد و ميان غلام گرفته بازپس كشيد و گفت : اى پدر شرم ندارى اين غلام كه مرا به جاى برادر است و با هم شير خوردهايم و مادر مرا ، به جاى فرزند است از وى چه مىخواهى ؟ حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام نهاد و ضربتى بر وى زد كه هلاك شد . پسرش گفت سبحان اللّه من هرگز از تو سخت دل ترى نديده ، هم و جفاكار ترى نشنيده .
جفاكاران بسى هستند اما * بدين تندى جفا كارى كه ديدهست
ندارى پيشه جز آزار دلها * چنين شوخ دل آزارى كه ديدست
حارث گفت : اى پسر ، سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هر دو را سر ببر ، گفت :
لا و اللّه ، هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مىكرد كه مكن و خون اين بىگناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد بر ، تا مقصودى كه دارى محصّل گردد . او گفت : اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند ، اگر من ايشان را به شهر برم ، امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد . پس خود تيغ بركشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مىگريستند و مىگفتند