تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
اى پير بر كودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن ، و بر بىكسى و درماندگى ما ببخشا .
سنگ را دل خون شود از ناله‌هاى زار ما * اين دل فولاد تو يك ذرّه سوهان‌گير نيست
حارث گوش به سخن ايشان نكرده ، پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند زن درآويخت ، كه اى ناخدا ترس ، مكن . و از جزاى روز قيامت برانديش ، حارث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت ، اما چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده و حارث مىخواهد كه زخم ديگر بر وى زند ، فى الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت : اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرو نشان ، حارث تيغ حواله پسر كرد و به يك ضربت او را نيز بكشت . اما چون زن پسر خود را كشته ديد ، غريو از نهادش برآمد و بواسطهء زخمى كه خورده بود ، قوّت برخاستن نداشت همين فرياد مىكشيد و به جائى نمىرسيد .
جائى رسيد ناله كه از آسمان گذشت * با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من
پس آن سنگ دل به نزديك كودكان آمد ، گفتند : اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد بر ، تا او هر چه خواهد درباره ما به جاى آرد ، گفت شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر درآرم و غوغاى عوام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد ، گفتند : اگر مراد تو مال است گيسوان ما را بتراش و ما را به فروش و زر بستان ، آن ناكس بىحميّت در جاهليّت افتاده ، گفت البته شما را مىكشم ، گفتند : بر كودكى و نحيفى ما رحم كن ، گفت : در دل ، من رحم نيست . گفتند بگذار تا وضو سازيم و دو ركعت نماز بگزاريم ، گفت : و اللّه نگذارم گفتند : بدان خدائى كه اسمش بردى ، بگذار تا او را سجده كنيم ، گفت نگذارم گفتند هلّا اين چه عداوت است كه مىورزى ، و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مىكنى ، دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى برآرد .
يك هم نفسى نيست به عالم ما را * فريادرسى نيست در اين غم ما را
پس حارث قصد هر كدام مىكرد ، آن ديگرى مىگفت كه اوّل مرا بكش ، كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد . القصّه ، سر برادر بزرگ كه محمد بود ، جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت . برادر خردتر كه ابراهيم بود ، برجست و سر برادر برگرفت و رو