ايشان را گرفتهام ، اگر بفرمائى زنده بفرستم . اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست ، چگونه كنم ؟ آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى ؟ گفت : ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود ، گفت : چرا ايشان را جائى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى ، تا كس فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى ؟ آن شقى خاموش گشت . پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام ، و از دل و جان دوستدار خاندان بود . پسر زياد عقيدهء او را مىدانست امّا تغافل مىكرد ، زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود . او را پيش طلبيد و گفت اين شخص را بگير و به لب آب فرات بر همانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هر خوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان ، و اين سرها را نيز ببر و همانجا كه تنهاى ايشان در آب افكنده است ، اينها نيز بيفكن .
مقاتل به غايت شادمان شده ، دست او را گرفته بيرون آورد و با محرمان خود گفت :
به خدا كه اگر عبيد اللّه زياد تمام پادشاهى خود به من ارزانى داشتى ، مرا چنين خوش نيامدى ، كه كشتن اين ، را به فرمود . پس مقاتل حكم كرد كه دستهاى حارث را بازپس بستند و سرش را برهنه كرده ، به ميان بازار كوفه درآوردند و آن سرها را به مردم مىنمودند ، غريو از مردم برمىآمد و بر آن شخص لعنت مىكردند و خار خاشاك بر سر و روى وى مىريختند و بر اين منوال مقاتل او را مىبرد ، تا به موضعى كه مقتل ايشان بود . نگاه كرد زنى را ديد مجروح افتاده و جوانى چون سرو آزاد كشته شده ، و غلامى همهء اعضاى او پاره پاره گشته و آن زن نوحه مىكرد ، بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنين خود ، مىگفت :
اى دريغ آن سرو باغ نازنين من كه شد ؟ * در جوانى همچو گل پيراهن عمرش قبا
مقاتل پرسيد ، كه چه كسى ؟ گفت : زوجهء اين بدبخت بودم و از اين كار او را منع مىنمودم و پسر و غلام من در اين كار با من متّفق بودند ، آخر الأمر پسر و غلام را بكشت . و مرا زخم زد و به حمد اللّه كه نفرين آن دو طفل بىگناه در وى رسيد . پس روى به شوهر كرد كه اى لعين براى طمع دنيا پسران مسلم را بكشتى و دين را بدين قتل ناحق كه