را ديد دست به گردن هم درآورده و وا أبتاه مىگفتند ، حارث پرسيد ، كه شما چه كسانيد ؟ ايشان تصوّر كردند كه او از دوستانست . گفتند : ما فرزندان مسلم بن عقيليم ، حارث گفت : وا عجباه ! ( يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم ) من امروز در طلب شما مىتاختم تا حدّى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم ، و شما خود در منزل من ساكن و مطمئنّ بودهايد ، ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده سر در پيش افكندند و آن بىرحم سنگين دل ، هر يك را طپانچهاى بر رخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسّكان عروة الوثقاى دين بود ، به هم بازبست ، و بيرون آمده در خانه را مقفّل ساخت و آن زن در دست و پاى وى مىافتاد و سر خود بر قدم وى مىنهاد و بوسه بر دست و پاى وى مىداد و گريه و زارى و ناله و بىقرارى مىكرد و مىگفت :
بيداد مكن بر اين يتيمان * لطفى بنماى چون كريمان
اينها به فراق مبتلايند * در شهر غريب و بينوايند
بگذر ز سر جفاى ايشان * پرهيز كن از دعاى ايشان
نفرين يتيم محنتآلود * آتش به جهان درافكند ، زود
حارث بانگ بر زن زد ، كه از اين سخن بگذر و زبان دركش و الّا « هر جفائى كه بينى همه از خود بينى » ، زن بيچاره خاموش شد . امّا چون صبح بدميد و جهان روشن گشت ، آن تيره روى سياه دل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته ، روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مىدويد و زارى و درخواست مىنمود و چون به نزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده ، روى به وى نهادى و آن زن از بيم تيغ بازگشتى و چون ايشان مقدارى راه به رفتندى ، باز از پى بدويدى ، بر اين منوال مىرفتند ، تا به كنار آب فرات رسيدند . حارث غلامى داشت خانهزاد ، كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون به آنجا رسيد حارث شمشير برهنه به وى داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن ، غلام شمشير بستد و گفت : اى خواجه كسى را دل دهد كه اين دو كودك بىگناه را بكشد ! حارث غلام را دشنام داد و گفت برو و هر چه تو را مىگويم چنان كن .