تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
عمدا از تو صادر شد از دست دادى . پس حارث مقاتل را گفت كه : دست از من بدار ، تا در خانهء خويش پنهان شوم و ده هزار دينار نقد به تو دهم ، مقاتل گفت اگر مال همهء عالم از آن تو باشد و به من دهى دست از تو بازندارم ، و ناچار چون تو بر ايشان رحم نكردى من نيز بر تو رحم نكنم . و تو را هلاك سازم و از حق سبحانه ثواب عظيم طمع دارم . پس مقاتل از مركب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فرياد برآورد و بسيار بگريست و خود را در خون ايشان غلطانيد و دست به دعا برداشته ، از حق سبحانه آمرزش طلبيد و آن سرها را نيز در آب انداخت . راوى گويد : كه به كرامتى كه اهل بيت رسول « صلّى اللّه عليه و آله » را مىباشد آن تن‌ها ، از آب برآمدند و هر سرى بر تنه خود چسبيد . دست در گردن يكديگر آورده ، به آب فرو رفتند . و روايتى است ، كه هر دو را از آب بيرون كرده در آن ساحل قبرى كنده به خاك كردند ، و تا امروز زايران زيارت مىكنند . آنگاه مقاتل غلامان را فرمود ، تا اول دستهاى او را بريدند ، آنگاه پاهايش را پس هر دو گوشش را قطع كردند و هر دو چشمش بركندند و شكمش شكافته اعضاى بريده وى را در آن نهادند ، و سنگى بر او بسته به آب انداختند . زمانى برآمد ، آب به موج درآمد و او را بر كنار انداخت ، تا سه بار اين صورت واقع شد . گفتند : آب او را قبول نمىكند . چاهى بكندند و او را در آن چاه افكندند و پرخاك و سنگ كردند . اندك فرصتى را زمين به لرزيد و او را بر روى افكند و تا سه نوبت اين معنى مشاهده افتاد . گفتند : خاك نيز اين مردود را قبول ندارد . پس بدان خرماستانها رفتند و هيزم خشك شده آوردند و آتشى برافروخته وى را در آن انداختند تا بسوخت و خاكسترش به باد بردادند ، پس دو جنازه حاضر كردند و پسر پير زن و غلامش را بر آن خوابانيده ، به در شهر بردند و آنجا كه باب بنى خزيمه است ، با جامه خونين دفن كردند و هواداران اهل بيت پنهانى ماتم شاهزادگان داشتند .