كس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد ، و از مال دنيا توانگر گرداند ، مردمان روى به جست و جوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان ايستادم و در حوالى و نواحى شهر مىگرديدم و جدّ و جهد مىنمودم ، آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم . زن گفت : اى مرد از خداى به ترس ! تو را با خويشان رسول خدا چه كار است ؟ گفت : اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده ، آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد . زن گفت : چه ناجوانمردى باشد آن كه دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن سپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد ! مرد گفت : اى زن ، تو را به اين سخنان چه كار ؟ طعامى اگر دارى بيار تا بخورم ، زن بيچاره خوان بياورد و آن بىسعادت طعامى بخورد و بر روى جامهء خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردّد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده اما چون از شب پارهاى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمّد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود ، گفت : اى برادر برخيز كه ما را نيز بخواهند كشت . در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى « صلى اللّه عليه و آله » و مرتضى و فاطمهء زهرا و حسن مجتبى در بهشت مىخراميدند . ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم ، حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم چگونه دلت داد كه اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى ؟
پدرم بازنگريست و ما را بديد ، گفت : يا نبىّ اللّه اينك در قفاى من مىآيند و فردا نزديك من خواهند بود ، برادر خردتر كه اين سخن بشنيد ، گفت : اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم ، پس هر دو برادر دست در گردن يكديگر كرده مىگريستند . روى بر روى هم مىنهادند و مىگفتند « وا ويلاه ! وا مسلماه ! وا مصيبتاه ! » از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست ؟ و در اين خانهء ما كيست ؟ زن عاجزه فرو ماند ، حارث گفت : برخيز و چراغ روشن كن زن چنان بى خود شده بود ، كه به آن كار قيام نمىتوانست نمود ، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه درآمد ، دو كودك
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢٩٨