تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
مشكور گفت : اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بىگناه را كه داغ يتيمى بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى ، من براى حرمت روح سيّد كونين و صدر ثقلين محمّد رسول اللّه « صلى اللّه عليه و آله » ايشان را از بند رهائى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم ، و تو از آن دولت محرومى ، پسر زياد در غضب شد و گفت : همين لحظه سزاى تو بدهم ، گفت : هزار جان من فداى ايشان باد .
من در ره او كجا به جان وامانم * جان چيست كه بهر او فدا نتوانم
يك جان چه بود هزار جان بايستى * تا جمله به يك بار بر او افشانم
پسر زياد جلاد را دستور داد تا او را بر عقابين كشيد و گفت : اول پانصد تازيانه‌اش به زن ، آنگه سرش از تن جدا كن ، جلاد فرمان به جاى آورده تازيانه اول كه زد ، مشكور گفت « بسم اللّه الرحمن الرحيم » و چون دوم بزد گفت : خدايا مرا صبر ده ، چون سوم بزد گفت خدايا مرا بيامرز ، چون چهارم بزد گفت : خدايا مرا براى محبّت فرزندان رسول تو مىكشند ، چون تازيانهء پنجم بزد گفت : الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان ، آنگه خاموش شد و آه نكرد ، تا پانصد تازيانه‌اش بزدند . آنگه چشم باز كرد و گفت يك شربت آبم دهيد ، ابن زياد گفت آبش مدهيد و گردنش بزنيد و عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت مرا از حوض كوثر آب دادند . اين بگفت و جان به حق تسليم كرد .
جانش مقيم روضهء دار السّرور باد * گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد
اما راوى گويد ، كه چون آن مؤمنهء صادقه هر دو كودك را به سراى درآورد ، خانهء پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب درآمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مىنمود تا به خواب رفتند . پس از آن از خانه بيرون آمد ، و بر جاى خود قرار گرفت زمانى گذشت شوهرش از در درآمد كوفته و نالان ، زن گفت : اى مرد كجا بودى در اين روز كه به خانه دير آمدى ؟ گفت : صباح به در خانهء امير كوفه رفته بودم منادى برآمد كه مشكور زندانبان ، پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده است ، هر
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 297 | ملا حسين كاشفى سبزوارى