كودك يتيميم و درد يتيمى كشيده و دو محزون غريبيم ، رنج محنت غريبى چشيده از پدر دور افتاده راه گم كردهايم ، و پناه به اين منزل آورده ، كنيزك گفت : پدر شما كه بود ؟ ايشان نام پدر شنودند ، چشمههاى آب حسرت از ديده گشودند .
خدا را اى رفيق از منزل مده جانان يادم * كه من در وادى هجران ز حال خود بفريادم
كنيزك گفت : گمان مىبرم كه پسران مسلم بن عقيليد ، ايشان فرياد بركشيدند كه اى جاريه ، آيا تو بيگانهاى يا آشنا دوست با وفا يا دشمن پرجفا ؟ كنيزك جواب داد ، كه من دوستدار خاندان شمايم و بىبى دارم كه او نيز لاف محبّت شما مىزند و جان خود را نثار اهل بيت مىكند ، شما بيائيد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد ، كه هيچ دغدغه نيست . پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بىبى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم .
باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد * مژدهء آمدن ياسمن و نسرين داد
بىبى مقنعه از سر بركشيد و به مژدگانى پيش كنيزك انداخت ، و گفت تو را از مال خود آزاد كردم . پس سر و پاى برهنه پيش پسران مسلم باز دويد و بر دست و پاى ايشان افتاد و بر خوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست ، پس يك يك از ايشان را در برگرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مىنهاد و چون مادر مهربان نوحه مىكرد ، كه اى غريبان مادر و اى بيكسان مظلوم ، و اى بيچارگان محروم ، و اى ! بر كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساختهاند ، و در ميدان كينهء اهل بيت رسالت علم عناد و فساد افراختند . آنگاه ايشان را به خانه درآورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيز را گفت : كه اين راز را پنهان دارد و شوهرم را از اين قضيّه آگاه مساز ، كو در حرم اهل وفا محرم نيست .
امّا راوى گويد كه چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها كرد ، على الصباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند . مشكور را طلبيد و گفت با پسران مسلم چه كردى ؟ گفت ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانهء دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم ، ابن زياد گفت از من نترسيدى ؟ گفت هر كه از خداى ترسد از غير او نترسد . گفت : چه تو را بر اين داشت ؟