آمد و غوغاى مردم فرو نشست . ايشان را از زندان بيرون آورد و به سر راه قادسيّه رسانيد و انگشترى خود ، به ايشان داد و گفت اين راه امن است . برويد تا به قادسيّه رسيديد ، آنجا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشانى به وى دهيد . تا شما را به مدينه رساند ، ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به راه نهادند و چون به حكم « لا راد لقضائه » گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمىتوان گشاد . و به فحواى « و لا معقّب لحكمه » مقتضاى قضا را به چارهگرى تغيير و تبديل نمىتوان داد .
قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتست * اگر ترش بنشينى قضا چه غم دارد
حقّ سبحانه ، چنان مقدّر و مقرّر كرده بود . كه آن دو يتيم غريب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهيد خود رسند . لا جرم بار ديگر راه گم كردند و آن شب تا روز مىگرديدند چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بر در شهر بودند ، برادر بزرگ با خردتر گفت : اى برادر هنوز ما بر در شهريم . مبادا كه جمعى به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم ، پس بنگريستند و بر دست چپ ايشان خرماستانى بود ، روى بدانجا نهادند و بر لب چشمه درختى ديدند ، سالخورده و ميان تهى شده ، به ميان آن درآمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پيشين درآمد ، كنيزك حبشى آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسيد نگاه كرد عكس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود ، حيران بماند . دل صورت زيباى تو در آب روان ديد ، بىخود شد و فرياد برآورد كه ماهى ؟ كنيزك بالا نگريست چه ديد .
دو گل از گلشن دولت دميده * دو سرو از باغ خوبى سر كشيده
دو ماه از برج خوبى رخ نموده * ز ديده چشمهء باران گشوده
يكى مانند مهر ، از دلربائى * يكى چون آب خضر ، از جانفزائى
گل رخسارشان زير كلاله * شده از گريه خونين همچو لاله
لب آن گشته خشك از آتش غم * رخ اين مانده تر از اشك ماتم
چون كنيزك را نظر بر جمال با كمال آن دو اختر فرخنده فال ، اوج عزّت و اقبال افتاد . به تماشاى آن دو آفتاب برج هدايت و رشاد ، آفتابه از دست بنهاد ، و پرسيد چه شما چه كسانيد ؟ و چرا در ميان اين درخت پنهانيد ؟ ايشان فرياد بر كشيدند كه ما دو