نالهء وا أبتاه وا غربتاه برآوردند . قاضى فرمود ، كه : حالا محل اين فرياد و فغان نيست كه كسان عبيد اللّه زياد شما را مىطلبند ، و منادى مىكنند كه ايشان در هر منزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم ، و صاحب منزل را به قتل رسانيم . و من در اين شهر به محبّت اهل بيت تهمت زدهام ، و دشمنان در تفحّص و تجسّس حال منند ، و من به جان شما و جان خود مىترسم ، اكنون فكر كردهام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند . ايشان از ترس ابن زياد از حال پدر فراموش كرده خاموش شدند . و قاضى هر يكى را پنجاه دينار زرد بر ميان بست و پسر خود اسد نام را گفت : كه امروز شنودم ، كه بيرون دروازهء عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشتهاند . ايشان را ببر ، و به يكى از مردم كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار ، تا به مدينه برد ، اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازه عراقين بيرون برد ، قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند ، و سياهى ايشان مىنمودند ، اسد گفت : اى جوانان اينك قافله مىنمايد زود برويد تا به ايشان برسيد ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد بازگرديد . اما چون قدرى راه برفتند ، سياهى كاروان از نظر ايشان غايب شد و سراسيمه گشته ، راه گم كردند .
ناگاه عسسى چند . گرد شهر مىگشتند ، بديشان باز خوردند چون دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيلاند . فى الحال ايشان را گرفته بربستند ، و امير عسسان دشمن خاندان بود ، ايشان را هم در پيش پسر زياد آورد و ابن زياد فرمود تا ايشان را به زندان بردند و هم در زمان نامهاى به يزيد نوشت ، كه پسران مسلم بن عقيل را كه دو طفلند ، در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر ، ايشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصّد فرمان تا چه حكم صادر گردد . يا بكشم يا آزاد كنم ، يا زنده به خدمت فرستم ، و السلام .
و نامه را به يكى داده به جانب دمشق فرستاد .
امّا راوى گويد كه : زندانبان مردى بود نيك اعتقاد و دوستدار اهل بيت ، نام او مشكور چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وى سپردند و دانست كه ايشان چه كسانند ؟ در دست و پاى ايشان افتاد و به منزل نيكو نشاند و طعامى حاضر كرد تا تناول فرمودند و همه روز كمر خدمت بر ميان بسته بود و در مقام ملازمت ايستاده ، تا شب در
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 294
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢٩٤