خوارى تمام بكشند و آن جوانان در خانهء شريح قاضى بودند . كه مسلم در روز جنگ ايشان را بدانجا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ايشان داد مبالغه داد . بعد از قتل مسلم چون اين منادى برآمد ، شريح ايشان را پيش خود طلبيد ، و چون چشمش بر ايشان افتاد ، بىاختيار نعره زد و آغاز گريه كرد و آن دو شاهزاده از قتل پدر خبر نداشتند چون گريه شريح قاضى ديدند شكّى در دل ايشان آمد و گفتند ايّها القاضى تو را چه شد كه ما را ديدى فرياد بركشيدى ؟ و بدين سوز گريه مىكنى و آتش حسرت در دل ما غريبان مىزنى ؟ قاضى چندانچه خواست راز را مخفى دارد طاقت آن نداشت .
ناله را چندانكه مىخواهم كه پنهان بركشم * سينه مىگويد كه من تنگ آمدم فرياد كن
قاضى خروش درگرفت و گفت اى مخدومزادگان .
بنياد دين ز سنگ حوادث خراب شد * دلها به درد و داغ جدائى كباب شد
مهر شرف در ابر ستم گشت مختفى * بحر كرم ز صدمت دوران سراب شد
بدانيد كه خلعت شادى دنيا ، مطرّز بطراز غم است . و شربت سور بىاعتبارش ، آلودهء به زهر ماتم ، مشرب هر تهنيتى مكدّر به شوب تعزيتى ، و گلستان هر عشرتى پيوسته به خار زار عسرتى .
هيچ روشندلى در اين عالم * روز شادى نديد بىشب غم
اكنون بدانيد كه پدر بزرگوار شما كه اختر سپهر معالى بود ، از اوج اقبال به حضيض ارتحال ، انتقال نمود و شهباز روح مقدّسش به بال شهادت به جانب رياض سعادت پرواز نمود .
دنيا بهشت و رحمت پروردگار يافت * در روضهء بهشت به خوبى قرار يافت
حقّ سبحانه و تعالى شما را صبر جميل و اجر جزيل كرامت كند . پسران مسلم كه اين سخن استماع نمودند ، هر دو بىهوش شده بيفتادند و بعد از مدتى كه با خود آمدند جامهها پاره كرده و عمّامهها از سر برداشته و گيسوان مشگين پريشان ساخته ، آغاز فرياد كردند ، كه اى قاضى اين چه خبر دلسوز و اين چه سخن غم اندوز است .
چه حالت است همانا به خواب مىبينم * كه قصر دولت و دين را خراب مىبينم
به درد دل ز لب شرع ناله مىشنوم * ز سوز جان جگر دين كباب مىبينم