تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
ترسيدم كه به همهء عمر خود از هيچ كس چنان نترسيده بودم . ابن زياد تبسّمى كرد و گفت چون به خلاف عادت خود خواستى ، كارى كرد ، دهشت بر تو استيلا يافته ، خيالى به نظرت درآمده ، يكى ديگر را فرستاد . چون به بالاى بام رسيد ، صورت حضرت مصطفى « صلّى اللّه عليه و آله » به نظر وى درآمد ، كه آنجا ايستاده است . زهره‌اش بتركيد و مردى شامى را فرستاد و بيامد و مسلم را شهيد كرد و قول اصحّ آن است كه پسر بكير او را به قتل رسانيد و سرش نزديك پسر زياد برد ، و تنش از بام كوشك به زير انداخت .
فغان از عالم بالا برآمد * خروش از عرصهء غَبرا برآمد
غبار ساحت آفاق برخاست * به بام قبّهء خضرا برآمد
بسا دمهاى آتش بار كز غم * به جاى موج از دريا برآمد
از آن زارى كه جان مرتضى كرد * غريو از مرقد زهرا برآمد
ز بهر ماتم آل محمّد ( ص ) * ز روح انبياء غوغا برآمد
آنگه پسر زياد به فرمود ، تا تن مسلم و جسد هانى را در بازار قصّابان از دار درآويختند . و سرهاى ايشان را به دمشق و گفت : از كما هى احوال كه روى نموده بود اعلام كرد ، يزيد نامهء او را مطالعه كرده فرمود ، تا آن سرها را از دروازه‌هاى دمشق بياويختند و در جواب مكتوب ابن زياد نوشت كه ، تو به نزديك من پسنديده‌اى و عوض و بدل ندارى و هر چه از تو صدور يافته ، مرضىّ و مستحسن است . و چنان مىشنوم كه حسين بن على عزيمت عراق دارد . بايد كه نيك احتياط كنى و راهها را مضبوط گردانى و هر كه را كه از وى صدور فسادى متصوّر است به قتل رسانى و السّلام . چون اين نامه به پسر زياد رسيد خوش دل و خرّم گرديد . اما راوى گويد كه بعضى از غمّازان پسر زياد را گفتند ، كه مسلم را دو پسر در اين شهر پنهانند ، چون صد هزار نگار ، نه ماه شعاع روى ايشان دارد نه سنبل تاب گيسوى ايشان مىآرد .
روئى چگونه روئى ، روئى چو آفتابى * موئى چگونه موئى ، هر حلقه پيچ و تابى
ابن زياد گفت : تا منادى كردند كه پسران مسلم بن عقيل در خانه هر كس پنهان باشند و نياورد به من نسپارد و مرا معلوم گردد بفرمايم ، تا آن خانه را غارت كنند و آن كس را به