رسول اللّه آيا از حال مسلم بن عقيل هيچ خبر دارى ؟ و بيتى چند فرمود ، كه ترجمهاش به فارسى اين است .
اى باد صبا ز روى يارى * سوى حرم خدا گذر كن
شهزاده حسين را چو بينى * بنشين حديث مختصر كن
هر بد كه ز كوفيان به ديدى * فرزند رسول را خبر كن
بر گوى كه مسلم ستمكش * شد كشته ، تو چارهء دگر كن
مغرور مشو به قول كوفى * وز فتنهء شاميان حذر كن
پس گفت ، يا بن رسول اللّه آرزوى من آن بود ، كه به يك بار ديگر ديده محنت ديده خود را به ديدار مباركت روشن سازم . و عمر ، امان نداد و وعده ديدار به قيامت افتاد .
جان دادم و هواى لقاى تو در دلم * رفتم به خاك و تخم وفاى تو در گلم
خوارزمى در مقتل نور الأئمّه خود آورده كه : مسلم از بام قصر فرو نگريست ، مردم بسيار ديد از اهل كوفه ايستاده بودند و نظارهء وى مىكردند روى به ايشان كرد و بيتى چند أدا فرمود ، كه ترجمهء آن اين است .
اى كوفيان چو سر ز تن من جدا كنيد * بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد
چون كاروان به جانب مكّه روان شود * پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد
گوئيد كز براى خدا بهر يادگار * نزد حسين جامهء پرخون نشان بريد
رحمى بر آب چشم يتيمان من كنيد * آن دم كه ياد كشتن من بر زبان بريد
چون طفلكان من خبر من طلب كنند * از من تحيّتى سوى آن طفلكان بريد
و چون مسلم سخن تمام كرد ، دست به دعا برآورد و گفت خدايا نصرت ده ، دوستان را و فروگذار دشمنان را ، آنگه كلمه به گفت و مترصّد قتل بايستاده ، پسر بكير بن حمران خواست كه تيغ بر مسلم براند دستش خشك شد و حيران فرو ماند خبر به پسر زياد بردند او را طلبيد و سؤال كرد كه تو را چه شد ؟ جواب داد كه يا امير ، مردى را ديدم مهيب كه در برابر من برآمد و انگشت خود به دندان مىگزيد .
و روايتى آن است ، كه لب خود را به دندان گرفته بود و من از آن شخص چنان