زمان امام حسين بن على است . و من به فرمان او به اين شهر آمدم و آنچه كردم در آن رضاى حق جستم ، امّا اهل شقاوت نگذاشتند كه حقّ به مستحقّ رسد ، يا بن المرجانه يقين مىدانم كه به كشتن من امر خواهى كرد . پيش از آن كسى را به فرماى كه از قبيله قريش باشد تا نزد من آيد و وصيّتى كه دارم بشنود ، پس بازنگريست عمر سعد را ديد ، ايستاده گفت : اى پسر سعد بنا بر قربت و قرابت كه مرا با تست سه وصيّت مىكنم . ملتمس آنكه وصيّتهاى مرا قبول كنى : وصيت اوّل آنست : كه در اين شهر هفتصد درم وام دارم و اسب من نعمان حاجب دارد از او بستانى و سلاحى كه در بر دارم آن را بردارى و با اسب من به فروشى و وام من أدا كنى ، عمر سعد قبول كرد و پسر زياد گفت : اسب و سلاح از آن تست و هيچكس مانع نخواهد شد كه از مال تو دين تو را بازدهند . وصيّت دوّم آن است : كه چون مرا شهيد كنند مىدانم كه سر مرا به شام خواهند ، فرستاد تن مرا از پسر زياد در خواهى و در محلّى كه مناسب دانى دفن كنى . پسر زياد كه اين سخن به شنيد گفت چون تو را كشته باشيم هر چه با جسد تو خواهند گو بكن . سپس گفت وصيّت سوم آن است : كه به حسين بن على « عليه السلام » نامهاى نويسى و در آنجا ذكر كنى كه كوفيان بىوفائى كردند و پسر عمّت كشته شد . زينهار تا به كوفه نيائى ، و به قول اين مردم فريب نيابى .
پسر زياد گفت اگر حسين قصد ما نكند ما نيز قصد او نكنيم و اگر متعرّض امر خلافت گردد خاموش نه نشينيم . و روايتى آن است ، كه گفت اگر حسين ما را نطلبد ما وى را نطلبيم و سخنان ديگر ميان پسر زياد و مسلم گذشته كه گفتن و شنودن آن موجب ملالست .
القصّه ابن زياد آواز داد كه از اهل مجلس من كيست كه مسلم را بر بام كوشك برد و سرش از تن جدا كند . پسر بكير بن حمران گفت : يا امير اين كار من است ، كه امروز پدر مرا كشته ، پس دست مسلم گرفت و او را به بالاى بام كوشك برآورد و مسلم چندانكه مىرفت بر حضرت مصطفى « صلّى اللّه عليه و آله » درود مىفرستاد . زكى گفت :
« الّلهم احكم بيننا و بين قومنا بالحق » بار خداى حكم كن ميان ما و ميان قوم ما براستى ، كه مرا بخواندند و چون بيامدم فرو گذاشتند ، و ما به راستى سخن گفتيم ما را دروغگو پنداشتند پس چون به بالاى بام رسيد روى به جانب مكّه كرد و گفت : السلام عليك يا بن
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 290
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢٩٠