گر سنگ آيد به من چو باران اى دل * دست من و آستين جانان اى دل
يا گوى بسر برم ز ميدان ، اى دل * يا در سرو كار دل كنم ، جان اى دل
ناگه سنگ ديگر بيفكندند و بر لب و دندان مباركش آمد و خون به محاسن شريفش فرو دويد . دامن پاكش به خونآلوده گشت و اين معنى به زبان حالش جارى شد :
هر نشان كز خون دل بر دامن چاك من است * پيش اهل دل دليل دامن پاك من است
شد تنم فرسوده زير سنگ جور كوفيان * كشتهء عشقم من ، و اين سنگها خاك من است
پس مسلم از بسيارى زخم كه يافته بود ، پشت به ديوار بكير بن حمران بازنهاد و آن ناكس از سرا بيرون آمده شمشيرى حواله فرق مسلم كرد ، شمشير فرود آمد و لب بالاى او را ببريد . مسلم در همان كرمى تيغى بر بكير راند و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن ديوار آورد و مىگفت بار خدايا مرا يك شربت آب آرزوست . كوفيان به نظاره ايستاده بودند و آن سخن مىشنودند و هيچ كس ياراى آن نداشت كه او را آب دهد ، آخر پير زنى بيرون آمد و قدحى از آب گينه ، پرآب كرده بدست وى داد ، چون مسلم آن قدح را بر لب نهاد پرخون شد ، به ريخت . باز پرآب كرده به او داد ديگر باره پرخون گشت آن را نيز بريخت ، بار سوم كه قدح بر لب نهاد ، دندانهاى مباركش در قدح بريخت . مسلم قدح را ز دست بنهاد و گفت آب خوردن من به قيامت افتاد . پس يكى از عقب مسلم درآمد و نيزهاى بر پشت وى زد ، كه مسلم بر روى درافتاد ، و مردمان از اطراف و جوانب درآمده او را بگرفتند و پيش پسر زياد بردند . او در آن محل در كوشك امارت نشسته بود . چون مسلم را درآوردند سلام نكرد ، گفتند : چرا بر امير سلام نكردى ؟ گفت : زيرا كه در اين سلام نه سلامت دنيا مىبينم و نه سلامت عقبى مشاهده مىكنم . « 1 »
اما چون مسلم را بياوردند ، پسر زياد مدتى سر در پيش انداخته بود . آنگاه سر بر آورد و گفت : چرا بر امام زمان بيرون آمدى و اين همه فتنه انگيختى ؟ مسلم گفت : امام
هامش
( 1 ) - در نقلى آمده است كه فرمودند : امير من حسين است و چه نيكو اميرى .