محمّد اشعث پيغام داد كه : ترا با سيصد كس فرستادهام تا يك شخص را گرفته پيش من آرى ، اين چه عجز و ضعف است كه تو دارى ؟ مسلم اگر چه مردى دلير است آخر يك كس بيش نيست . ابن اشعث جواب فرستاد كه تو را تصوّر آنست كه مرا به گرفتن حلاجى يا جولاهى فرستادهاى ؟ و اللّه كه مرا به جنگ شير ژيان و ببر دمان روان كردهاى . اين دلاوريست كه به حسام انتقام خون مبارزان بر خاك هلاك مىريزد و صفدرى است كه به ضرب خنجر خاك معركه را با مغز دليران برمىآميزد .
چو بر جوشد از خشم چون تند ميغ * ز آب آتش انگيزد از برق تيغ
عبيد اللّه خبر فرستاد ، كه او را امان ده ، به نزديك من رسان كه جز به امان بر مسلم دست نتوان يافت و چون حديث امام مسلم به ابن اشعث رسيد . با مسلم خطاب كرد ، كه اى مسلم خود را در مهلكه ميفكن و دست از شمشير بازدار و به نزد من آى ، كه امير تو را امان داده است . مسلم گفت : مرا به امان شما احتياج نيست ، چون قول شما را اعتماد نشايد و از كوفيان وفا نيايد .
نديدم من از هيچ كوفى ، وفا * ز كوفى نيايد به غير از جفا
اين بگفت و بار ديگر بر ايشان حمله كرد و چند كس را مجروح و مقتول ساخت ، لشكريان درماندند و بعضى پياده شده به بامها برآمدند و سنگ به جانب مسلم انداختن گرفتند و تن نازنين او را به سنگ كوفته و مجروح گردانيدند . و او با خود مىگفت : اى نفس ، مرگ را آماده باش ، كه مردانه در دفع اعدا كوشيدن ، و شربت هلاك نوشيدن ، و خلعت شهادت پوشيدن ، دولتى است جاويدى و سعادتى است أبدى .
چون شهيد راه او در هر دو عالم سرخ روست * خوش دمى باشد كه ما را كشته زين ميدان برند
ناگاه حرامزادهاى سنگى بينداخت ، بر پيشانى مسلم آمد و خون بر روى مباركش دويد .
خون جگرم ز ديده بر رخ پالود * رخساره كجا برم چنين خونآلود
پس روى به جانب مكّه كرد و گفت يا بن رسول اللّه ! خبر دارى كه با پسر عمّت چه مىرود ؟ اما من در راه حق ، از اينها باك ندارم .